تبليغاتX
زنده به گور

زنده به گور

می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !

کنار پنجره باز خوابم برد ، نشد که صورت معصوم ماه را بکشم
چند ساعت بعد : می دانم که باید از ته دل  آه را بکشم

آه ! عشق شکست خورده ی من.... نه!!نه !!! آه ای پُرتره ی نیمه تمام!
کاش می شد به جای مَقنعه ات شالی  شاد ، همان که سرخ و سیاه ِ راه راه را بکشم

به گمانم که خوب بُر زدی این دست را  و شانس اگر پا داد
(به اقتضای قافیه شاعر توقعش زیاد نیست!) ٬دراز کنم دست و جوکر سیاه را بکشم!

نگاه به لب های دختر و  حرف های مضحک من
ماتیک سرخ "می زیبد لب لعل شکرخا را"  -یک عاشقانه ی پست مدرن!که طعم گناه را بچشم-

کنار پنجره تا صبح ، قهوه می جوشم ( می نوشم!)!
که این دفعه حتمن پگاه را بکشم!

                                                         

 

 


 

+ نوشته شده در  2008/3/27ساعت 23:55  توسط مردی که آن جا نبود  | 

 

"امشب از شب های تنهایی ست رحمی کن بیا"
خواب چشمانت چه روءیایی ست رحمی کن بیا

 

در نگاه من جهان یک تار موست
تار مویت را ببین هم ارز ِ  دنیایی ست رحمی کن بیا

 

خواب دیدم از یَمن سر زد سهیل

آمدن تعبیر زیبایی ست رحمی کن بیا

 

باز هم تکرار عشق و آدم و سیب و سقوط

چشم شیطانت اهورایی ست رحمی کن بیا

 

بی تو غمگین ، سرد و ساکت ، سوت و کور
این جزیره غرق اقیانوس تنهایی ست رحمی کن بیا

                           

                                      

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت 17:40  توسط مردی که آن جا نبود  | 

های با تو ام رفیق
این صدا من م
ببین!
چرخ می زنم نه چرخ رقص....
در سکوت این هوای  سرد
خسته ام از این.... - نشان یأس!
ضجه می زنم-نشان درد!
ایستاده ام  .....
مثال مرد!
گوش تو شنید؟!
 بر زمین مرگ از ارتفاع سُست!
احمقی پرید و
دست از این زمانه شست!
های با تو ام رفیق  عاقل ام!
ببین
این سقوط احمقانه ام به افتخار توست!
+ نوشته شده در  2007/10/24ساعت 21:37  توسط مردی که آن جا نبود  | 

تصویرم و نگاه قبولم نمی کند

نیمه شب م ٬ پگاه قبولم نمی کند

 

غرقم میان وسوسه ی چشم خمار تو

ابلیس م و گناه قبولم نمی کند

 

در جستجوی خلوت امنی برای اشک

بغضی شدم که چاه قبولم نمی کند

 

از اجتماع این همه افکار هیچ و پوچ

کوهی شدم که کاه قبولم نمی کند

 

معبر نگاه ت و مقصد خیال تو

من٬ عابری که راه قبولم نمی کند!

 

+ نوشته شده در  2007/10/2ساعت 1:26  توسط مردی که آن جا نبود  | 

با تو در جاده و

 تنها در پیاده رو

۱۲۰ کیلومتر بر ساعت و

 گْه متر بر ثانیه ٬     

چه زود گذشت و

چه دیر می گذرند٬

همین ثانیه های هر روزی........          

---------------------------------------------------------------------

به علی عبدالرضایی که گفت :

به صدایی که از طویله می آید

گاو نیستم که پاسخ دهم!

  

+ نوشته شده در  2007/6/20ساعت 10:23  توسط مردی که آن جا نبود  |