تبليغاتX
زنده به گور

زنده به گور

می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !

عصبانی بود. توی ذهن ش قیامتی به پا بود. اصلن حواسش نبود که وسط خیابان دارد راه می رود. حتا صدای بوق پرایدی که داشت به سرعت به طرف ش می آمد هم رشته ی افکارش را پاره نکرد. فقط درد حاصل از برخورد ماشین با پای چپش بود که پسر را متوجه دنیای بیرون کرد. چشم هایش را که باز کرد غلغله ای از آدم ها را دید که دورش جمع شده بودند. پهن شده بود وسط خیابان. صدای جیغ زنی به گوشش خورد " به خدا خودش پرید وسط ، به خدا ندیدمش". کمی که حالش جا آمد یک دفعه ترس وجودش را گرفت. نکنه افتاده باشه؟ دستش را که برد توی جیب ش ، خیالش راحت شد ، کلت هنوز توی جیب ش بود. خواست بلند شود اما درد شدیدی نگذاشت. پای چپش غرق خون بود. استخوان ساق چپش هم زده بود بیرون. پیش خودش گفت این پا را دیگر لازمش ندارم. دوباره سعی کرد. با دست تنه اش را بالا کشید و پای راست ش را ستون کرد. جمعیت را کنار زد.

من خوب م! من خوب م! برید کنار!

تندترین قدم هایی را که می توانست برداشت. پای چپش که زمین می آمد انگار تا می شد روی زمین. راه رفتن ش حالت مسخره ای پیدا کرده بود. مثل لنگ هایی شده بود که برای خنده توی فیلم ها می گذاشتند . فقط حس ترحم به صورت رنگ پریده و وحشت از خونی که قطره قطره از پایش روی پیاده رو رَد می گذاشت بود که خنده را توی دل مردم می خشکاند.

تقصیر خودم بود نباید تمام شیشه هامو تو سبد اون دختره ی کثافت می ذاشتم. راحت همه رو شکست.

اشک توی چشم ش جمع شد. با آستین صورت خیس ش را پاک کرد.

لعنتی، چطورتونست؟

حالا معنی رفتار شو می فهمم. معلوم بود هم بازی ه بهتری پیدا کرده.

چقدر احمق بودم من.

وای خدایا دیگه نمی تونم تحمل کنم

مینا تو رو خدا مینا.........

دیگر کاری از دست آستین هم بر نمی آمد. اشک دیدش را تار کرده بود اما هر کسی چشم بسته هم می تواند به جایی نرسد!

چند لحظه ایستاد پیچید توی کوچه ی سمت راست. وسط محله ی یهودی ها بود... خانه های قدیمی با معماری قاجاری که یکی یکی فروخته می شدند و صاحبانشان هم می رفتند اسرییل . در یکی از خانه ها باز بود. رفت توی خانه. پیرزن ی ته حیاط نشسته بود ، آنقدر بزرگ بود خانه که ورود پسر جوان را حس نکند. همین طور جلو رفت. چشم ش به یک مشت پله فلزی افتاد که به پشت بام می رفت. (وسط آن همه هنر این پله ها بد جوری توی ذوق می زد).

تمومش می کنم.

دیگه بسمه. خدا دیگه بسمه!

از پله ها که داشت بالا می رفت یک لحظه جلوی چشمش سیاهی رفت ، صورت ش را چسباند به نرده ها. خنکی نرده انگار که آب به صورتش زده باشد نگذاشت از حال برود. یک لحظه دل ش به حال خودش سوخت... دوباره بغض ش ترکید. انگار این گریه ها یک عمرتوی گلویش گیر کرده بود.

حالا بالای پشت بام بود. جلو رفت ، کلت را بیرون کشید. رفت لبه ی پشت بام ایستاد.

این به ترین راهه، دردش 9 ثانیه بیشتر نیست.

راحت می شم از این زندگی نفرین شده....

لبه ی بام ایستاد و کلت را گذاشت روی شقیقه اش.

یک لحظه پیش خودش گفت چقدر سینمایی می شد اگر دوربین یک چرخ 360 درجه می زد.

دست ش روی ماشه می لرزید.

چقدر بدبخت م من.

دهانش هم قفل شده بود از ترس.

باد ملایمی می وزید،

نگاهی به شهر انداخت.

توی تراس آپارتمانی ، آن ته ها سینه بند ی را که آویزان کرده بودند خشک شود داشت توی باد می رقصید.

پشت بام بوی نم می داد. سرش را برگرداند.

اه shit . پیرزن بیچاره تازه این جا را شسته. مغزم که بپاشد گه می زنم به تمام زحماتش.

مینای لعنتی...

هنوز دلش نمی آمد ماشه را فشار دهد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/7/26ساعت 23:27  توسط مردی که آن جا نبود  | 

I .

ما طبقه ی دوم یم. از پنجره ی اتاقم که بیرون را نگاه کنی، درست همین روبرو، خانه ی پیرزنی ست که اسمش را نمی دانم. همیشه ی خدا نیمرخش را می شود دید که دارد تلویزیون تماشا می کند. نه می خندد ، نه اخم می کند ، نه تعجب می کند... نه هیچ حالت دیگری.صورتش همیشه همین طوری ست. بی تفاوت ، خیره فقط به جلو که لابد تلویزیون است نگاه می کند. مادرم می گفت: " شوهر پیرزن پارسال مرده؛ پسرش هم این جا را برایش خریده" . اما این پسرش را من هیچ وقت ندیده ام! یعنی از وقتی که پیرزن آمده کسی جز مادرم به خانه اش سر نزده. مادرم می گفت : " هر از گاهی پسرش زنگ می زند ، چند بار هم قرار شده بیاید و پیرزن را ببرد پیش خودش اما هنوز فرصت نکرده " . توی دلم فکر می کنم پسر پیرزن انگار که مینای من است! همیشه انتظارش هست ، اما ته دل ، هر دو مان می دانیم که آمدنی در کار نیست! چه خوب که پیرزن هست؛ هر بار که دلم می گیرد نگاهی به این نیمرخ دردآشنا می اندازم و تمام غصه هایم را گویا چال می کنم توی دل پیرزن...

II .

2-3 متر بالاتر از پنجره ی پیرزن، خانه ی آقا و خانم عصبانی ست. دوتا پسر کوچک هم دارند که اسم شان را نمی دانم؛ همین طوری دلم می خواهد مانی و نیما صداشان کنم. آقا و خانم عصبانی یک روز در میان می زنند توی پر هم! مانی و نیما هم که می دانند وسط دعوا فقط ممکن است کتک نصیب شان شود فرار می کنند توی اتاق و می آیند کنار پنجره بد جوری هم می ترسند انگار!( دو تا ابروی توی هم رفته را که می چسبانم بالای چشم غره و می گذارم کنار سبیل جهان سومی آقای عصبانی ، به بچه ها حق می دهم بترسند). من هم می روم برایشان دست تکان میدهم. شکلک در می آورم و ... خلاصه حسابی سرگرم شان می کنم. بچه ها رسمن شرطی شده اند، همیشه موقع دعوای زن و شوهری که پدر و مادرشان ند ، به امید من می آیند کنار پنجره. پیش خودم فکر می کنم انگار که من مینای آن ها هستم! لابد به همین خاطر هم هست که تا صدای جیغ و داد خانم و آقای عصبانی هوا می رود من با کله می دوم طرف پنجره؛ مبادا که مانی و نیما منتظر بمانند! لااقل من یکی خوب می دانم انتظار کشیدن چقدر سخت است!

III .

چند متر پایین تر از پنجره ی پیرزن ، اتاق خواب دختری ست که مینا نیست! فرض کنید لیلا باشد اسمش. لیلا پرده ی اتاقش را هیچ وقت نمی کشد، لابد چیزی ندارد که پشت پرده مخفی کند... تخت خوابش درست کنار پنجره است، هر از گاهی اتاقش را دید می زنم. قبل خواب با آداب تمام لباس هایش را در می آورد، کمی با خودش ور میرود و چند دقیقه بعد هم خوابش می برد. پیش خودم فکر می کنم که انگار تمام لذت های دنیا توی رخت خواب دختر سبزه ی خوش هیکل طبقه ی هم کف خوابیده.... نه! من به مینا خیانت نمی کنم.

-----------

صبح سر میز دارم صبحانه می خورم.مادرم دارد با پدرم حرف می زند : " بیچاره پیرزن! یک ماه تمام است که پسرش حتا یک تلفن هم نزده "

نگاهی به موبایلم می اندازم ؛ نفسم را که بیرون میدهم آه سردی می شود می پرم وسط حرفشان و می گویم "آره . خیلی وقته زنگ نزده "

+ نوشته شده در  2008/7/6ساعت 22:34  توسط مردی که آن جا نبود  | 

هر چقدر هم که عشق سه ماه پیش تان خوشگل شده باشد و با دیدن ش ...ونتان بسوزد و هر چقدر محل سگ بهتان نگذاشت و با دوست پسر جدیدش به اش خوش می گذرد است و هر چقدر دپرسشن هم که شدید باز هم ۶ تا فلوکسیتین ظرف ۲ ساعت نخورید چون مثل الآن من همان جایتان که داشت می سوخت پاره می شود!

+ نوشته شده در  2007/10/30ساعت 19:10  توسط مردی که آن جا نبود  | 

گاهی وقتا از خودم می پرسم "یعنی از من بدبخت تر هم هست؟"

+ نوشته شده در  2007/10/11ساعت 0:23  توسط مردی که آن جا نبود  | 

شریک دزد و رفیق قافله ! یعنی تو ی نامرد!

 

رفیق دزد و شریک قافله!  یعنی من خل و چل که رفیق تو بودم!

 

+ نوشته شده در  2007/8/27ساعت 22:47  توسط مردی که آن جا نبود  |