عصبانی بود. توی ذهن ش قیامتی به پا بود. اصلن حواسش نبود که وسط خیابان دارد راه می رود. حتا صدای بوق پرایدی که داشت به سرعت به طرف ش می آمد هم رشته ی افکارش را پاره نکرد. فقط درد حاصل از برخورد ماشین با پای چپش بود که پسر را متوجه دنیای بیرون کرد. چشم هایش را که باز کرد غلغله ای از آدم ها را دید که دورش جمع شده بودند. پهن شده بود وسط خیابان. صدای جیغ زنی به گوشش خورد " به خدا خودش پرید وسط ، به خدا ندیدمش". کمی که حالش جا آمد یک دفعه ترس وجودش را گرفت. نکنه افتاده باشه؟ دستش را که برد توی جیب ش ، خیالش راحت شد ، کلت هنوز توی جیب ش بود. خواست بلند شود اما درد شدیدی نگذاشت. پای چپش غرق خون بود. استخوان ساق چپش هم زده بود بیرون. پیش خودش گفت این پا را دیگر لازمش ندارم. دوباره سعی کرد. با دست تنه اش را بالا کشید و پای راست ش را ستون کرد. جمعیت را کنار زد.
من خوب م! من خوب م! برید کنار!
تندترین قدم هایی را که می توانست برداشت. پای چپش که زمین می آمد انگار تا می شد روی زمین. راه رفتن ش حالت مسخره ای پیدا کرده بود. مثل لنگ هایی شده بود که برای خنده توی فیلم ها می گذاشتند . فقط حس ترحم به صورت رنگ پریده و وحشت از خونی که قطره قطره از پایش روی پیاده رو رَد می گذاشت بود که خنده را توی دل مردم می خشکاند.
تقصیر خودم بود نباید تمام شیشه هامو تو سبد اون دختره ی کثافت می ذاشتم. راحت همه رو شکست.
اشک توی چشم ش جمع شد. با آستین صورت خیس ش را پاک کرد.
لعنتی، چطورتونست؟
حالا معنی رفتار شو می فهمم. معلوم بود هم بازی ه بهتری پیدا کرده.
چقدر احمق بودم من.
وای خدایا دیگه نمی تونم تحمل کنم
مینا تو رو خدا مینا.........
دیگر کاری از دست آستین هم بر نمی آمد. اشک دیدش را تار کرده بود اما هر کسی چشم بسته هم می تواند به جایی نرسد!
چند لحظه ایستاد پیچید توی کوچه ی سمت راست. وسط محله ی یهودی ها بود... خانه های قدیمی با معماری قاجاری که یکی یکی فروخته می شدند و صاحبانشان هم می رفتند اسرییل . در یکی از خانه ها باز بود. رفت توی خانه. پیرزن ی ته حیاط نشسته بود ، آنقدر بزرگ بود خانه که ورود پسر جوان را حس نکند. همین طور جلو رفت. چشم ش به یک مشت پله فلزی افتاد که به پشت بام می رفت. (وسط آن همه هنر این پله ها بد جوری توی ذوق می زد).
تمومش می کنم.
دیگه بسمه. خدا دیگه بسمه!
از پله ها که داشت بالا می رفت یک لحظه جلوی چشمش سیاهی رفت ، صورت ش را چسباند به نرده ها. خنکی نرده انگار که آب به صورتش زده باشد نگذاشت از حال برود. یک لحظه دل ش به حال خودش سوخت... دوباره بغض ش ترکید. انگار این گریه ها یک عمرتوی گلویش گیر کرده بود.
حالا بالای پشت بام بود. جلو رفت ، کلت را بیرون کشید. رفت لبه ی پشت بام ایستاد.
این به ترین راهه، دردش 9 ثانیه بیشتر نیست.
راحت می شم از این زندگی نفرین شده....
لبه ی بام ایستاد و کلت را گذاشت روی شقیقه اش.
یک لحظه پیش خودش گفت چقدر سینمایی می شد اگر دوربین یک چرخ 360 درجه می زد.
دست ش روی ماشه می لرزید.
چقدر بدبخت م من.
دهانش هم قفل شده بود از ترس.
باد ملایمی می وزید،
نگاهی به شهر انداخت.
توی تراس آپارتمانی ، آن ته ها سینه بند ی را که آویزان کرده بودند خشک شود داشت توی باد می رقصید.
پشت بام بوی نم می داد. سرش را برگرداند.
اه shit . پیرزن بیچاره تازه این جا را شسته. مغزم که بپاشد گه می زنم به تمام زحماتش.
مینای لعنتی...
هنوز دلش نمی آمد ماشه را فشار دهد...


