می خواست بلند بلند با دوستهاش آواز بخواند
دنبال دقیقه ای همدلی می گشت
هر چه صبر کرد اجازه اش ندادند
دنیا هم پا نمی داد
لامصب تیم ملی ش هم یک برد نمی آورد که بپرد توی خیابان...
دست به کار شد :
احمدی نژاد و موسوی را ، همان ها که سال ها پیراهن آستین کوتاه و روسری شُل ش را جرم ، همان ها که سال ها آزادی ش را حبس ، همان ها که سال ها حتا عشق را به کام ش حرام کرده بودند بهانه کرد
پرید وسط خیابان
روسریِ شُل ش را سُر داد روی شانه
بلندبلند آواز خواند و تا صبح رقصید!


هر وقت می خواهم از خانه بیرون بروم چادر بلندی می پوشم و روبنده ای روی صورت م می اندازم.
آیا شما اسم این را می گذارید نجابت؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
وقتی موسوی در مناظره حریف احمدی نژاد نشد. آیا جواب نداشتن برای پرسش های احمدی نژاد دلیل
متانت موسوی ست؟
.
.
این پیروزی متانت موسوی بر وقاحت را که می گوییم به همان پیروزی احمدی نژاد در اجلاس دوربان
می ماند که صدا و سیما به خورد ملت از همه جا بی خبر داد. فرق ش این که پیروزی موسوی را
هواداران با سایت ها و وبلاگ ها دارند به ذهنمان قالب می کنند.
می دانم قبول نمی کنید حرف م را ، آخر خودمان را خوب می شناسم.خاصیت مان است که
می خواهیم همیشه خودمان را برنده بدانیم. همین است که همیشه
"تیم ملی مان با شایستگی تمام حذف می شود"! نه این که شایسته ی حضور در مرحله ی بعد نبود
را بپذیریم.
من اصلاح طلب اصول گرا هستم!
---------------------------------------------------
تابلوترین پیشنهاد رشوه ی سال :
به افراد بالای ۱۸ سال یعنی ۴۶ میلیونی که رای می دن ماهی هفتاد هزارتومان می دم!
" آدمی که بد زندگی کنه ٬ بد زندگی می کنه! به داشتن و نداشتن هم نیست! "
۲. یه استاد زبانی داشتیم همیشه می گفت :
" معلومات ضرب در ادعا مساوی با K عدد ثابت! "
پ.ن. : هر کی جمله ی دوم رو نفهمید خنگ ه!
به یاد فیلم "هفت" افتاده بودم. فیلم داستان تعقیب و گریز پلیس و قاتلی ست که گناهکاران را به طرز فجیعی می کشد. قاتل بر اساس هفت گناه ابدی که در کتاب کمدی الهی دانته آمده ، قربانیان خود را انتخاب می کند. پایان جالبی دارد فیلم . در صحنه ی آخر پلیس قربانی خشم می شود و قاتل قربانی حسادت!
راستی ما قربانی کدام یک از این گناهانیم؟
من:
۱. غرور : نه این یکی را ندارم.
۲. حرص و طمع : نه زیاد. آنقدر ها نیست.
۳. شهوت : به اقتضای سن و سال ، کمی تا قسمتی!
۴. خشم : این هم نه!
۵. شکم پرستی : این را اصلن ندارم. وصله ی شکم پرستی ابدن به من نمی چسبد! غذا خوردن برایم رفع تکلیف است! همین قدر می خورم که نمیرم!
۶. حسادت : درست نمی دانم. نمی شود گفت نه! اما. باور کنید زیاد نیست.
۷. تنبلی : خودش است! اگر قاتل فیلم هفت سراغ من بیاید دلیل ش فقط و فقط همین گناه است!
شما هم امتحان کنید. آدم به خودشناسی جالبی می رسه!
گوشه ی زمین ایستاده ای. جلوی دروازه تان شلوغ است. دل ت نیست که برگردی وبه هم تیمی هات کمک کنی.
می دانی آخرش را...
یکی از همین سیاه ها لابد شوتی می کشد و دروازه بان بیچاره ولو می شود روی زمین و توپ هم از خط می گذرد و می چسبد به تور! می دانی آخرش همین می شود چون همیشه همین طور بوده!
دیروز سر تمرین که دیر رسیدی مربی ت داد زد که " همین است که توی زمین تیم همیشه بازنده اید!"
یادت به نگاه تلخ ت می افتد و جمله ای که زیر لب پراندی : " و بیرون زمین هم "
حالا مربی ت دارد داد می زند که برگرد عقب... اما دل ت به بازی کردن نیست. خوب می دانی که از بی کسی تو را توی زمین نگه داشته. وگرنه باید تا به حال صد بار بیرون ت می کشید.
دارد همه چیز تکرار می شود. مثل همیشه. توپ می رسد به یکی از همین سیاه ها. پایش را می برد بالا و با تمام توان شوت می کند. دروازه بان بیچاره تان هم ولو می شود روی زمین.
روت را بر می گردانی و منتظر سوت داور می شوی.
صدایی نمی آید. نگاه ت را می بری طرف دروازه. دروازه بانتان را می بینی که دارد توپ را طرف تو پرت می کند.
توپ محکم می خورد به سینه ات. مربی ت داد می زند که "بدو بدو بدو..."
دو سه تا دفاع سیاه می بینی که دارند به سمت ت می دوند. مانده ای چه کار کنی....
صدایی از پشت دروازه ی سیاه می آید که : "زودباش تا دیر نشده..."
صدای میناست انگار...خودش است، همان جا پشت دروازه ی سیاه با پیراهن آبی ایستاده دارد صدات می زند.
می آیی بدوی که می بینی دفاع سیا ه جلوت ایستاده و پاش را هم به اندازه ی عرض شانه باز کرده که نتوانی جلو را ببینی.
صدای مینا دیوانه ات کرده اما. توپ را از وسط پایش رد می کنی و می دوی طرف دروازه ی سیاه.
نفر دوم را هم دریبل می زنی. فقط یکی از سیاه ها مانده تا برسی به دروازه. تکل میزند و روی زمین سر می خورد به سمت تو.هم تیمی ت داد میزند: "پاس بده من خالی ام."
توی دلت می پرانی که "من هم خالی ام!" توپ را بال می اندازی و از روی آخرین تکل سیاه هم می پری .
استوک ش می گیرد به زانوت. باید بیفتی و از درد به خودت بپیچی٬ اما صدای مینا را می شنوی که : "زودباش تا دیر نشده."
به هر جان کندنی شده تعادل ت را حفظ می کنی.
می دوی جلو. به محوطه که می رسی، دیگر وقت ش است.
دروازه بان نگاه رذیلانه اش را به چشم هات می دوزد و پوزخند موذیانه ای می زند.
پای راست ت محکم به زمین چسبیده. چپ را می بری بالا که ...
صدای مینا قطع می شود. نگاه ت به پشت دروازه ی سیاه است.... نیست! مینا نیست! تمام تنت عرق می کند. سرد اما!
پای راست ت سست می شود. دل ت نیست که پای چپ را بکوبی به توپ! یادت می آید که مینا را خیلی وقت است باخته ای!
دلم نیست = حس و حال ش نیست
همیشه به خداوند حسودیم می شد و می شود هنوز. نه! به بخشنده و مهربانش را نمی گویم! خوب است اما رشک برانگیز نیست. قدرت را هم دوست دارم اما نه آنقدر که به قادر و عظیم ش حسودی کنم. انتقام هم خنک م می کند اما نه آنقدر که حرص قاصم الجبارین ش را بزنم. این ها اصلن به کارم نمی آیند! کشش ندهم...
همیشه وقتی می گفتند خدا عالم است٬ الله اعلم است٬ اهورا مزدا* است٬ دلم می خواست می شد همه چیزم را بدهم تا یک لحظه خدا باشم! شاید چون همیشه از ندانستن می ترسیدم. خوش به حالش که همه چیز را می داند! خبر از حال همه دارد! هر کاری بکنی می بیندت (هر چقدر هم که زرنگ و مارموز باشی!). وای فکرش را کنید! انگار همه جای دنیا دوربین دارد! حالا این دوربین را گوگل ارث تا چند سال دیگر می دهد به آدم ها گرچه با رزولوشن کم تر!
اما خدا بودن فرق دارد!فرق ش آن جاست که دانه دانه ی دل مردم را می شود گوگل ارث کرد اگر خدا باشی! فایده اش برای من یکی این است که عاقبت می فهمم کجای دل مینا هستم!
چقدر خوب می شد! همه دوست داشتن هامان را مجبور می شدیم راست راستکی کنیم! دیگر نه بازی می شدیم٬ نه بازی می دادیم! همه مان عین شیشه می شدیم! دل نگرانی هامان کلی ش پاک می شد و دیگر معلق نبودیم مثل امروز! چه دنیای با مرامی می شد ساخت! می نشستیم و معرفت سوا می کردیم!
اصلن این آرزوی محال خدا شدن را کنار بگذاریم! بیا توقعمان را کم کنیم. در سطح همین گوگل ارثی که دل آدم ها را نشان بدهد و رو کند. خدا را چه دیدی شاید روزی مژه ای افتاد روی گونه ی راست مان و ما هم درست سمت ش را حدس زدیم و گوگل ارث مان برآورده شد!

*= دانای مطلق
سال ۱۹۶۷ مصر ٬ سوریه ٬ اردن و عراق همزمان به اسراییل حمله می کنند به این هدف که سرزمین های عربی را بازپس بگیرند. مهم ترین و کاری ترین ضربه ای که قرار بود به اسراییل وارد شود توسط نیروی هوایی مصر برنامه ریزی شده بود به این ترتیب که ۴۰۰ هواپیمای مصری آماده ی حمله به ارتش اسراییل می شوند. اگر این عملیات انجام می شد ٬ ارتش اسراییل تقریبن نابود می شد.
اما درست زمان صدور دستور حمله به خلبان های مصری ٬ آمریکا تهدید می کند که به نفع اسراییل وارد جنگ خواهد شد. مقامات مصری عملیات را چند ساعت به تعویق می اندازند تا تصمیم بگیرند که حمله کنند یا نه!
در همین فرصت نیروی هوایی اسراییل وارد عمل می شود و حدود ۳۰۰ هواپیمای مصری را روی زمین نابود می کند. ورق بر می گردد و حالا این نیروی هوایی مصر است که فلج شده! خلاصه این که این تعلل چند ساعته باعث شکست اعراب می شود و بخش هایی از خاک مصر و سوریه هم به تصرف اسراییل در می آید.

این را گفتم که بگویم زیاد مهم نیست که خاتمی کاندید شود یا نه! بلکه مسئله این است که سید خندان سابق زودتر تکلیف خودش را مشخص کند که دل آمدن دارد یا نه! اگر می آید که قدمش روی چشم . اگر هم قصد(جرات) آمدن ندارد زودتر تکلیف را روشن کنند تا اصلاح طلبان روی کاندیدای دیگری تبلیغ کنند در فرصت کمی که مانده! این دو دل شدن جناب سید می ترسم مثل آن دودل ماندن مصری ها کار دست اصلاح طلبان بدهد و آخر هم وقتی بگوید نمی آیم که دیگر فرصتی نمانده برای مطرح کردن چهره های دیگر که در جامعه کم تر شناخته شده اند!
فکر کنم اثر حرف های دیشب ت بود. دیشب که سرد بود... دیشب که سرد بودی...
دیشب که گفتی "چارچوب" و من درست خواندم که یعنی "دیوار" ....
دیشب که مثل همه شده بودی. دیشب که عین غریبه ها بودی! بودم، بودیم!
نمی دانم .... اما احساس جزیره ای کشف شده را داشتم که دیگر برایت جذابیت نداشت خانم رابینسون!
خسته ام! بگذار کشش ندهم! دیشب نه پیرهن مشکی که گفتی "خوشتیپت میکند" برام خاطره شد ، نه چشمک ت به دلم چسبید!
این جا تازه وسط حرف ام است که تمام ش می کنم! این طوری آینه تر است به پایان رابطه مان!
شاد زی!
پ.ن. : به هیچ شکل دیگه ای نمی تونستنم آه به این عمیقی رو بنویسم!

من این فیلم ها رو دیدم
1. باغ فردوس 5 بعد از ظهر : فیلم نسبتن خوبی بود با بازی رضا کیانیان ، لادن مستوفی ، آزیتا حاجیان و حامد بهداد! رضا کیانیان توی تمام صحنه های فیلم هست اما در کل 20 خط هم صحبت نمی کنه!
2. ده رقمی : فیلمی کمدی که حتا یک صحنه ی خنده دار هم نداشت! اگر نبینین چیزی رو از دست نمی دین اما اگر دیدین پول تون و 2 ساعت وقتتون رو از دست دادین.3. زن ها فرشته اند : Just entertaining! .
4. انعکاس : تو این اوضاع بی فیلمی بدک نبود. از قبلی ها خیلی بهتر بود لا اقل. توصیه می کنم ببینید.
5.همیشه پای یک زن در میان است : گول اسم کمال تبریزی رو نخورید! فقط تیتراژ اول ش به نظرم خوب اومد! در کل اصلن فیلم خوبی نیست.
6.مجنون لیلی : کاش روش می نوشتن مخصوص گروه سنی الف! فیلمی که موضوع ش ولنتاین ه خود به خود جلف هست! حالا لوس بازی های محمد رضا گلزار رو هم بهش اضافه کنید که عاشق یه دختر خانومی میشه که پزشک هستن! اونم از نوع دندون ش!! دیگه تا ته شو خودتون بخونید!
7.چهار انگشتی : بر عکس این که همه می گن فیلم خوبی نیست، اتفاقن به نظرم خیلی کار جالب و جدیدی بود. بهرام رادان توی این فیلم همزمان دو تا نقش رو بازی کرده. توصیه می کنم ببینید این فیلم رو.
8.دایره زنگی : خیلی عالی بود. به نظرم بهترین فیلم امسال بود. فیلم نامه ی خیلی خوبی داشت. حتمن ببینید.
9.کلاهی برای باران : باور کنید نسبت به فیلم های مزخرف این چند وقت ه فیلم خوبی بود. به یه بار دیدن می ارزه!
10.تیغ زن : It was shit! .این فیلم جناب داوود نژاد از "ملاقات با طوطی" ش هم مزخرف تره! اصلن نبینید که آشغال ه.
11. حکم : فیلم با کیفیتی بود گرچه یه مقدار گیج و گنگ بود . به عنوان یه بیننده ی آماتور از بازی عزت ا... انتظامی توی این فیلم خوش م نیومد. اما خسرو شکیبایی خدا بیامرز خیلی عالی بود. آهنگ لاله زار رضا یزدانی هم که توصیه می کنم حتمن دانلود کنید.
12.توفیق اجباری : بازی ه رضا عطاران تنها نکته ی مثبت فیلم بود که یه جورایی فیلم رو نجات داده بود رسمن. در کل ببینید ضرر نمی کنید.
-------------------------------
پ.ن. یه سورپریز براتون دارم :
کامبیز دیرباز با وجود شرایطی که براش پیش می آد به همسرش خیانت نمیکنه.در همون زمان مهناز افشار هم با وجود تمام سوءظن هایی که فیلم بهتون القا می کنه آخرش معلوم می شه که خیانت نکرده بوده و این می شه انعکاس رفتار این دو نفر!
آخر فیلم رو گفتم! ![]()
اول ش از درد شروع می شود. بعد همین طور می پیچد توی تن ت. انگار چیزی می خواهد از دست ت از بازو ت از پا ت ، درست از همین زیر پوست ت بزند بیرون. هیچ جا نیست و همه جا هم هست این درد . توی ذهن ت از درد به خودت می پیچی. بی امانت می کند ، آرزو می کنی کاش سرنگ ی بود و افیونی می زدی به رگت شاید حس نکنی لا اقل، اما نه!
تنها راه ش این است که بتراکندت و بزند بیرون تا آرام شوی. می آیی پناه ببری به زندگی و انار و شقایق و اصلن سهراب بخوانی که پارانویای خون ت بالا می زند و به عشق هم بدبین می شوی که شهوت است و ابریشم موهای مینا هم توی ذهن ت زبر و خشن می شود و وای که یگانه دلخوشی ت هم می شود سوء ظن و حالت خراب تر می کند.
می آیی بنویسی تا قلم زخم بزند به روح ت و درد بپاشد روی کاغد و راحت شوی و بعد بی رمق بیفتی روی تخت، اما از شانس گه ت نوشتن هم بلد نیستی و دامنه ی لغات ت آنقدر کم است که هر چه جان می کنی نمی توانی حال پریشان ت را به کاغذ حالی کنی . می آیی کم نیاوری و می روی سراغ لغت نامه. اما بازش که می کنی یادت می آید به ترتیب الفباست نه به ترتیب معنا و مثلن صفحه ی 675 دارد که توش همه چیز با "ر" شروع می شود و صفحه ی " درد " ندارد تا تو بگردی و واژه هایی که بیانت کنند بیرون بکشی. همین طور حیران و زار است حال ت که یاد ت می آید یکی بیچاره تر از تو پنجاه-شصت سال پیش نوشته است که" در زندگی زخم هایی هست" و دیگر لازم نیست ادامه اش تایپ کنم " که مثل خوره روح را ...."
پ.ن. : می دونی الآن چه حالی ام؟
حس یه بچه مدرسه ای رو دارم از اون دبستانیاش! که یه کتک مفصل از باباش خورده ٬ یه دل سیر هم گریه کرده! حالاهم داره مشقای فرداشو می نویسه!
همین یک ماه پیش بود. ولگردی های شبانه ی تابستانی! با دوستم داشتیم در یکی از همین خیابان های خوش آب وهوای شهر قدم می زدیم . فرض کنید ما داشتیم می رفتیم در نتیجه دختری که نگاه م روی ش زوم کرد داشت می آمد. از خودم متنفر شدم یک لحظه. اصلن زهر مار م شد آن شب. احساس جاکش های انگلیسی را داشتم که روی ک-و-ن و س-ی-ن-ه ی زن های لهستانی دست می کشند تا برایشان قیمت بگذارند. وای که چقدر متنفر شدم از خودم به خاطرآن نگاه رقت باری که به یک انسان انداختم . بد تر از این، احساس می کردم با همان یک نگاه تجاوز کرده ام به دختری که شاید به خاطر فرار از احساس چاقی مانتوی زیادی تنگی را پوشیده بود....
احساس می کنم همه ی ما مردهای مجرد و متاهل و خورده و نخورده ی شهر به شکلی داریم تجاوز می کنیم به آزادی و اصلن آرامش جنس مخالف. علت این نظرباز ی های بی شرمانه شاید در ممنوعیت های سادیستیکی باشد که تا چشم باز می کنیم به ما اعمال می شود . چه از طرف خانواده که پاکی! را در بی میلی به س-ک-س می بیند. چه در مدرسه که 12 سال تمام دختر و پسر را از هم جدا می کند و چه در قانون که اجازه می دهد رییس جمهور انتخاب کنی اما صلاح نمی داند شریکی از جنس مخالف برگزینی . بعد نتیجه همین می شود که الآن هست.
فیلم جویندگان طلای چاپلین را یادتان هست؟ همان صحنه ای که چارلی از شدت گرسنگی دوست و هم خانه اش را یک بوقلمون می بیند؟! حکایت امروز ماست! بیچاره ما که انقدر گرسنه ایم و چه مظلوم اند دخترهای شهر که در چشم ما بوقلمون متحرک اند که همه می خواهیم یک لقمه شان کنیم!

۱-تیتر از بحثی با همین عنوان بود که آرش خوشخو فکر کنم در چلچراغ راه انداخته بود.
پ.ن. : این مطلب را حتمن دست کاری می کنم . پیشنهادی دارید بفرمایید.
پ.ن. : جوکیان عزیز ! بلاگ شما یکسال است فیلتر شده. با فیلتر شکن نمی توانم کامنت بگذارم! حمل بر بی معرفتی نشود. در ضمن رسم است وقتی بلاگی فیلتر می شود برای راحتی دوستان آدرس را عوض می کنند!
تابستان امسال به عمد تعطیلات خفنی برای خودم ساختم. صبح تا شب و شب تا صبح استراحت و فوتبال و رستوران و سینما و ... . دو سه هفته ی اول دل چسب بود اما گرانی بی سابقه ی امسال نگذاشت این ماجرا ادامه پیدا کند. هفته ای دو روز بیرون می زدم و بالطبع 5 روز دیگر به تماشای در و دیوار خانه می گذشت. مدتی از روز را می شد با مجله ها سر کرد اما ناخواسته روزی 10-12 ساعت باقی می ماند. چشم تان روز بد نبیند! کارم کشید به بالا و پایین کردن شبکه های ماهواره. عاقبت هم دست روزگار ما را نشاند پای فیلم فارسی های I.C.C. و PEN و امثالها! فیلم ها کشش خاصی در آدم ایجاد نمی کنند تازه کیفیت پایین تصویر هم ته مانده ی شوق و ذوق ت را به فنا می دهد. اما دیدی که این فیلم ها از زندگی 30-40 سال پیش به من می داد باعث می شد که با ولع خاصی به تماشای این سیاه و سفیدهای کپیِ هم بنشینم. حالا همه ی بازیگر های دوره ی خدابیامرز(!) را می شناسم. از فرزان دلجو بگیر تا ملک مطیعی و بیکمان وردی و جناب قادری و صد البته فردین معروف! اصلن این مطلبی که می خواهم بنویسم از فردین شروع شد و همان گنج قارون....
جایی که قارون بزرگ خطاب به زیردست ش گفت : " من با دادن اون پول خواستم تورو خوشبخت کنم، اما تو نشون دادی که لیاقت خوشبختی رو نداری. " نه! تند نروید ، نمی خواهم از رابطه ی بین پول و خوشبختی حرف بزنم ؛ من هم مثل شما حال م از این حرف های کلیشه ای به هم می خورد و تازه آدمی مثل من که رفاه را جزء جدایی ناپذیر خوشبختی می داند در مذمت ثروت دست به کیبورد نمی شود! بحث م رابطه ی بین ثروت و آدم هاست.
در هیچ کدام از فیلم فارسی ها ندیدم کسی با زحمت و تلاش راهی به ثروت پیدا کند. راه رسیدن به پول یا از مسیر دزدی، آن هم به ابتدایی ترین شیوه ی ممکن یعنی خالی کردن گاوصندوق رییس می گذرد! یا در حالت شرافت مندانه اش آخر فیلم معلوم می شود که جناب فردین پسر آدم پولداری بوده و .... انگار که این آدم ها درون طبقه های اجتماعی فقیر و متوسط و مرفه قفل شده اند. بدبخت ها جد اندر جد همین بوده اند و خوشبخت ها هم از ازل نطفه شان را با پول بسته اند! هیچ کس نمی تواند از این طبقات بالا رود مگر با کمک شانس یا به قول خودشان تقدیر و قسمت! خوشبختی به دانش و شعور آدم ها کم ترین ارتباطی ندارد تا آن جا که اگر این تقدیر و قسمت عشق ش بکشد، با یک بلیت ساده یک شبه صمد هم خوشبخت می شود! نه باز هم عجله کردید! نمی خواهم بگویم که این تفکر را فیلم فارسی ها به مردم القا می کردند! اتفاقن این فیلم سازها خوب راهی برای رسیدن به سود پیدا کرده بودند با فارسی کردن سینمای هند! بحث این جاست که این اعتقاد به جبر روزگار، عقیده ی درونی شده ی مردم جامعه بوده که بر سر فیلم ها آوار شده! مردم اصلن تفکری برای تولید ثروت در سر نداشتند انگار! باز به فیلم فارسی ها برگردیم ، ثروت مندان معلوم نیست از کجا به این همه ملک و دارایی رسیده اند یعنی راهی برای تولید پول در ذهن مردم نیست اما در عوض خرج کردن! تا دلتان بخواهد راه برای مصرف پول توی فیلم ها هست! عرق ! ورق (قمار) ، زن بارگی و یا حالت خانواده دوستانه اش این می شود که مدام برای لیلا فروهر لباس شب بخری یا دست ش را بگیری ببری اسباب بازی فروشی را خالی کنی!
شاید همین تفکر است که باعث می شود زمانی که نفت 8 دلار می شود "علی بی غم" شویم و کمر بند هایمان را محکم کنیم تا درد گرسنگی آزارمان ندهد و امروز که نفت از 100 دلار بالا می زند سانتافه سوار می شویم ٬ُ گنج قارون نصیب مان شده آخر!!
بخشی از سخنرانی جناب مک کین : ایشان بعد از این که به طور مبسوط درمورد خط لوله ی نفتی( گازی؟) که از گرجستان می گذرد توضیح دادند ،در حالی که به شدت احساساتی شده بودند با لحنی سرشار از تاسف و همدردی خطاب به مردم گرجستان فرمودند : " we are all georgian "
(تشویق و سوت و کف حضار!)
به قول معروف : دیگی که واسه من می جوشه نباید سر سگ توش بجوشه!
پ.ن. : این جانب به شدت از پیوستن گرجستان به ناتو و ...اییده شدن خوار و ایضاً مادر روسیه استقبال می کنم.
پ.ن. : دوستان معذرت می خوام سرعت اینترنت م شدیدن افت کرده یه مدت نمی تونم کامنت بذارم.

می دونی این روزا بزرگ ترین آرزوم چیه؟
این که تو اون روسری صورتی شُل و وِله رو بپوشی همون که تمام موهات از زیرش پیداست...
کنار یکی از همین دریاهای خودمون ، همینایی که هفته ای یه پتیشن واسشون امضا می کنیم ، بشینیم.
بعد تو خواب ت بگیره ، سرت رو بذاری رو شونه ی من ، طبق معمول کلی وراجی کنی تا خواب ت ببره!
ته دلمون هم خیالمون راحت باشه که نه مردم گیر می دن، نه گشت ارشاد قراره بیاد جیب مون و خالی کنه ، نه اوباش میان دهنمون و سرویس کنن!
نیم ساعت فقط نیم ساعت!
عصبانی بود. توی ذهن ش قیامتی به پا بود. اصلن حواسش نبود که وسط خیابان دارد راه می رود. حتا صدای بوق پرایدی که داشت به سرعت به طرف ش می آمد هم رشته ی افکارش را پاره نکرد. فقط درد حاصل از برخورد ماشین با پای چپش بود که پسر را متوجه دنیای بیرون کرد. چشم هایش را که باز کرد غلغله ای از آدم ها را دید که دورش جمع شده بودند. پهن شده بود وسط خیابان. صدای جیغ زنی به گوشش خورد " به خدا خودش پرید وسط ، به خدا ندیدمش". کمی که حالش جا آمد یک دفعه ترس وجودش را گرفت. نکنه افتاده باشه؟ دستش را که برد توی جیب ش ، خیالش راحت شد ، کلت هنوز توی جیب ش بود. خواست بلند شود اما درد شدیدی نگذاشت. پای چپش غرق خون بود. استخوان ساق چپش هم زده بود بیرون. پیش خودش گفت این پا را دیگر لازمش ندارم. دوباره سعی کرد. با دست تنه اش را بالا کشید و پای راست ش را ستون کرد. جمعیت را کنار زد.
من خوب م! من خوب م! برید کنار!
تندترین قدم هایی را که می توانست برداشت. پای چپش که زمین می آمد انگار تا می شد روی زمین. راه رفتن ش حالت مسخره ای پیدا کرده بود. مثل لنگ هایی شده بود که برای خنده توی فیلم ها می گذاشتند . فقط حس ترحم به صورت رنگ پریده و وحشت از خونی که قطره قطره از پایش روی پیاده رو رَد می گذاشت بود که خنده را توی دل مردم می خشکاند.
تقصیر خودم بود نباید تمام شیشه هامو تو سبد اون دختره ی کثافت می ذاشتم. راحت همه رو شکست.
اشک توی چشم ش جمع شد. با آستین صورت خیس ش را پاک کرد.
لعنتی، چطورتونست؟
حالا معنی رفتار شو می فهمم. معلوم بود هم بازی ه بهتری پیدا کرده.
چقدر احمق بودم من.
وای خدایا دیگه نمی تونم تحمل کنم
مینا تو رو خدا مینا.........
دیگر کاری از دست آستین هم بر نمی آمد. اشک دیدش را تار کرده بود اما هر کسی چشم بسته هم می تواند به جایی نرسد!
چند لحظه ایستاد پیچید توی کوچه ی سمت راست. وسط محله ی یهودی ها بود... خانه های قدیمی با معماری قاجاری که یکی یکی فروخته می شدند و صاحبانشان هم می رفتند اسرییل . در یکی از خانه ها باز بود. رفت توی خانه. پیرزن ی ته حیاط نشسته بود ، آنقدر بزرگ بود خانه که ورود پسر جوان را حس نکند. همین طور جلو رفت. چشم ش به یک مشت پله فلزی افتاد که به پشت بام می رفت. (وسط آن همه هنر این پله ها بد جوری توی ذوق می زد).
تمومش می کنم.
دیگه بسمه. خدا دیگه بسمه!
از پله ها که داشت بالا می رفت یک لحظه جلوی چشمش سیاهی رفت ، صورت ش را چسباند به نرده ها. خنکی نرده انگار که آب به صورتش زده باشد نگذاشت از حال برود. یک لحظه دل ش به حال خودش سوخت... دوباره بغض ش ترکید. انگار این گریه ها یک عمرتوی گلویش گیر کرده بود.
حالا بالای پشت بام بود. جلو رفت ، کلت را بیرون کشید. رفت لبه ی پشت بام ایستاد.
این به ترین راهه، دردش 9 ثانیه بیشتر نیست.
راحت می شم از این زندگی نفرین شده....
لبه ی بام ایستاد و کلت را گذاشت روی شقیقه اش.
یک لحظه پیش خودش گفت چقدر سینمایی می شد اگر دوربین یک چرخ 360 درجه می زد.
دست ش روی ماشه می لرزید.
چقدر بدبخت م من.
دهانش هم قفل شده بود از ترس.
باد ملایمی می وزید،
نگاهی به شهر انداخت.
توی تراس آپارتمانی ، آن ته ها سینه بند ی را که آویزان کرده بودند خشک شود داشت توی باد می رقصید.
پشت بام بوی نم می داد. سرش را برگرداند.
اه shit . پیرزن بیچاره تازه این جا را شسته. مغزم که بپاشد گه می زنم به تمام زحماتش.
مینای لعنتی...
هنوز دلش نمی آمد ماشه را فشار دهد...
I .
ما طبقه ی دوم یم. از پنجره ی اتاقم که بیرون را نگاه کنی، درست همین روبرو، خانه ی پیرزنی ست که اسمش را نمی دانم. همیشه ی خدا نیمرخش را می شود دید که دارد تلویزیون تماشا می کند. نه می خندد ، نه اخم می کند ، نه تعجب می کند... نه هیچ حالت دیگری.صورتش همیشه همین طوری ست. بی تفاوت ، خیره فقط به جلو که لابد تلویزیون است نگاه می کند. مادرم می گفت: " شوهر پیرزن پارسال مرده؛ پسرش هم این جا را برایش خریده" . اما این پسرش را من هیچ وقت ندیده ام! یعنی از وقتی که پیرزن آمده کسی جز مادرم به خانه اش سر نزده. مادرم می گفت : " هر از گاهی پسرش زنگ می زند ، چند بار هم قرار شده بیاید و پیرزن را ببرد پیش خودش اما هنوز فرصت نکرده " . توی دلم فکر می کنم پسر پیرزن انگار که مینای من است! همیشه انتظارش هست ، اما ته دل ، هر دو مان می دانیم که آمدنی در کار نیست! چه خوب که پیرزن هست؛ هر بار که دلم می گیرد نگاهی به این نیمرخ دردآشنا می اندازم و تمام غصه هایم را گویا چال می کنم توی دل پیرزن...
II .
2-3 متر بالاتر از پنجره ی پیرزن، خانه ی آقا و خانم عصبانی ست. دوتا پسر کوچک هم دارند که اسم شان را نمی دانم؛ همین طوری دلم می خواهد مانی و نیما صداشان کنم. آقا و خانم عصبانی یک روز در میان می زنند توی پر هم! مانی و نیما هم که می دانند وسط دعوا فقط ممکن است کتک نصیب شان شود فرار می کنند توی اتاق و می آیند کنار پنجره بد جوری هم می ترسند انگار!( دو تا ابروی توی هم رفته را که می چسبانم بالای چشم غره و می گذارم کنار سبیل جهان سومی آقای عصبانی ، به بچه ها حق می دهم بترسند). من هم می روم برایشان دست تکان میدهم. شکلک در می آورم و ... خلاصه حسابی سرگرم شان می کنم. بچه ها رسمن شرطی شده اند، همیشه موقع دعوای زن و شوهری که پدر و مادرشان ند ، به امید من می آیند کنار پنجره. پیش خودم فکر می کنم انگار که من مینای آن ها هستم! لابد به همین خاطر هم هست که تا صدای جیغ و داد خانم و آقای عصبانی هوا می رود من با کله می دوم طرف پنجره؛ مبادا که مانی و نیما منتظر بمانند! لااقل من یکی خوب می دانم انتظار کشیدن چقدر سخت است!
III .
چند متر پایین تر از پنجره ی پیرزن ، اتاق خواب دختری ست که مینا نیست! فرض کنید لیلا باشد اسمش. لیلا پرده ی اتاقش را هیچ وقت نمی کشد، لابد چیزی ندارد که پشت پرده مخفی کند... تخت خوابش درست کنار پنجره است، هر از گاهی اتاقش را دید می زنم. قبل خواب با آداب تمام لباس هایش را در می آورد، کمی با خودش ور میرود و چند دقیقه بعد هم خوابش می برد. پیش خودم فکر می کنم که انگار تمام لذت های دنیا توی رخت خواب دختر سبزه ی خوش هیکل طبقه ی هم کف خوابیده.... نه! من به مینا خیانت نمی کنم.
-----------
صبح سر میز دارم صبحانه می خورم.مادرم دارد با پدرم حرف می زند : " بیچاره پیرزن! یک ماه تمام است که پسرش حتا یک تلفن هم نزده "
نگاهی به موبایلم می اندازم ؛ نفسم را که بیرون میدهم آه سردی می شود می پرم وسط حرفشان و می گویم "آره . خیلی وقته زنگ نزده "

چند روز با تاخیر این مطلب رو نوشتم اول به دلیل تنبلی! و دوم این که هیجان پرسپولیسی ها باعث نشه بد و بیراه نصیب م بشه!(ضمنن خوش بختانه چند پست قبل پرسپولیسی بودنم را اعتراف کرده ام!)
وقتی که بازی تازه ۱-۱ مساوی شده بود یکی از دوستام که بازی رو نمی تونست ببینه از من نتیجه ی بازی رو پرسید ٬ گفت م " یک یک مساوی ه ولی داور انگار خیلی از پرسپولیسی ها خوشش می آد"
فکر کنم چیزی حدود ۸ تا کارت زرد به سپاهان داد و یه کارت زرد هم به کعبی. کارت قرمزی هم که به مسعود زارعی داد فقط ۳۰ثانیه پرسپولیس رو ۱۰ نفره کرد!
و اما اون ۷ دقیقه! هرچقدر هم فردوسی پور و برنامه ی نود کرونومتر بذارن که ۷ دقیقه و ۱۰ ثانیه من باز هم قبول نمی کنم! عقب و جلو رفتن سپهر حیدری برای پرتاب اوت مگه وقت تلف شده به حساب می آد؟(بازی منچستر و چلسی را دیدید؟ ۱۲۰ دقیقه بازی با آن همه مصدومیت و دعوا و اخراج دروگبا روی هم برای چهار نیمه ۸ دقیقه وقت تلف شده داشت!)
پانزده میلیون و یک۱ نفر می خواستند پرسپولیس قهرمان شود که شد. انقدر هم رسانه ها بی توجه ی عمدی به داوری این بازی کردند و فقط به جشن و بالا و پایین پریدن باقری پرداختند که کم کم همه فراموش کردیم چه در زمین گذشت! چقدر مسخره می شود همه ی بالا و پایین پریدن های ما وقتی شوت خلیلی به تیر خورد نه؟! تاپ و توپ قلب این همه آدم چه قدر بی دلیل می شود وقتی کس دیگری برای برنده تصمیم بگیرد!
اما یادم هست و مطمئنم که همه ی ما وقت تماشای بازی حس می کردیم که داور انگار خیلی از پرسپولیسی ها خوشش می اومد! نه؟!

۱. یک = آدم هایی که پشت تجارت ۱۳۰ میلیاردی فوتبال ایران اند.
پ.ن. : این مطلب شدیدن به ویرایش نیاز دارد!
oomtis تو منو دوسم نداشتی
oomtis حالا که دوستم می داری ٬ تُـف به مرام ت عوضی از سرت هم زیادی ام
oomtis oomtis
oomtis oomtis oomtis oomtis
oomtis oomtis

پ.ن. : آخرشم تو می بازی!!!
چقدر بزنم تو سرت بگم عاشق نشو
مگه اون دفعه های قبلی بس ت نبود؟
درس عبرت نشد؟
الاغ!
ـ خب دست ه خودم نیست! خوشکله٬ مودبه! با کلاس ه!دوسش دارم
خواستم تیتر بزنم "چقدر خل و چل و ساده و خوبی تو افشین" بعد خنده ام گرفت! ٬ آدم صادق در فرهنگ ما ساده و خل و چل خوانده می شود !

۱- یه جمله هایی تو همین مایه ها!
۲-نا گفته نماند قرمز را عشق است
۳-(این جا را خیلی سعی کرده فحش ندهم.همه جای دنیا روزنامه و حرف مکتوب روزنامه ها میان مردم چیزی شبیه سند است و بسیار معتبر تر از تلویزیون به آن نگاه می شود .آن جا واتر گیت را افشا می کنند و این جا از زبان بازیکن ومربی حرف دروغ چاپ می کنند و ....)
چند ساعت بعد : می دانم که باید از ته دل آه را بکشم
آه ! عشق شکست خورده ی من.... نه!!نه !!! آه ای پُرتره ی نیمه تمام!
کاش می شد به جای مَقنعه ات شالی شاد ، همان که سرخ و سیاه ِ راه راه را بکشم
به گمانم که خوب بُر زدی این دست را و شانس اگر پا داد
(به اقتضای قافیه شاعر توقعش زیاد نیست!) ٬دراز کنم دست و جوکر سیاه را بکشم!
نگاه به لب های دختر و حرف های مضحک من
ماتیک سرخ "می زیبد لب لعل شکرخا را" -یک عاشقانه ی پست مدرن!که طعم گناه را بچشم-
کنار پنجره تا صبح ، قهوه می جوشم ( می نوشم!)!
که این دفعه حتمن پگاه را بکشم!
تو اون فیلم ِ می گفت!
ربط ش به اینه که من فردا که دیگه کاملن با تو قطع رابطه کنم متوجه می شم که دیروز (یعنی امروز) آدم خوش بختی بودم که تورو داشتم!
حال ندارم مفصل توضیح بدم اما یه چیزایی هست توی ه ایران که چند هزار سال ه داره روی ملت جواب می ده.
۲۰۰۰ سال پیش: پسر بغ مزدا پرست ، خدایگان ، اردشیر شاهان شاه که چهره از یزدان دارد
نوادهی خدایگان پاپک شاه!
حالا بیاین جلوتر رییس جمهورمون هم می خواد به خودش مشروعیت بده حرف از هاله ی نور می زنه!
حالا اینا به کنار! مساله طوری لوس شده که سرمربی تیم ملی فوتبالمون رو هم لابی خدا انتخاب می کنه! گندش رو درآوردی آی دایی!
با من سه بار آقای کفاشیان صحبت کردن.
یه بار ۲۰ روز پیش بود .... یه بار فرستاده ی ایشون بین مسافرا تویه سفرم به سوئد!!!! (نمی تونست بت تلفن بزنه خودش!؟)
یه بارم دیروز ۱۰ صبح که ساعت ۱۲ مذاکراتمون به نتیجه رسید و من شدم سرمربی!
دروغ گویی هم بدجوری قبح ش از بین رفته! این مردک کفاشیان فیلم ش داره پخش می شه که چی داشته می گفته ها.... ولی بازم توجیه میکنه مرتیکه ی ...کش!
.jpg)
"امشب از شب های تنهایی ست رحمی کن بیا"
خواب چشمانت چه روءیایی ست رحمی کن بیا
در نگاه من جهان یک تار موست
تار مویت را ببین هم ارز ِ دنیایی ست رحمی کن بیا
خواب دیدم از یَمن سر زد سهیل
آمدن تعبیر زیبایی ست رحمی کن بیا
باز هم تکرار عشق و آدم و سیب و سقوط
چشم شیطانت اهورایی ست رحمی کن بیا
بی تو غمگین ، سرد و ساکت ، سوت و کور
این جزیره غرق اقیانوس تنهایی ست رحمی کن بیا
نه اجازه نمی دم برگرده.
ولی.... تقصیر من بود.
نه ! عمرن قبول کنم.
الآن یک ساله که با شهروزه!
یاد روضه خواندن های خودم افتادم وقتی که به امیر می گفتم : " اگه دوسش داشته باشی ، راحت می بخشیش "
به خودم گفتم : "پس دوسش ندارم!"
در کلاس را باز کردم و همان ردیف اول نشستم.
استاد بی ریخت مسخره داشت چرت و پرت هایی که دیشب حفظ کرده بود به خورد ملت می داد. کتاب را باز کردم. استاد بی ریخت داشت مثال کتاب را غلط حل می کرد! بیچاره درست حفظ نکرده بود! حوصله نداشتم ضایع ش کنم! اما کردم!
آه استاد زود نتیجه داد. دل پیچه ی مزخرفی گرفتم.
دینگ دینگ - اس ام اس داشتم. غزل بود.
salam goli! khabi hanuz?! pasho
tanbalkhan
mage farda emtahan nadari?ha
emruz mamanam gofte man nahar doros konam
vay daram degh mikonam
حوصله لوس بازیهاشو نداشتم. موبایل را انداختم توی کیف م . باید به درس م می رسیدم ولی ابدن حوصله درس نداشتم.
صدای ویبره ی موبایل رفت روی اعصابم. miss انداخت یعنی جواب اس ام اس را بده!
به خودم زحمت خاموش کردن گوشی را هم ندادم.
از پله های دانشکده که پایین می آمدم ،مینا را دیدم. جا خوردم. یک دفعه راهم را کج کردم که بیشترین فاصله را از هم داشته باشیم.چند لحظه به من زل زد . نفهمیدم منظورش تعجب بود یا .... به هر حال علاقه نبود! زیر چشمی نگاهی به صورتش انداختم. سفید شده بود و ابروهایش را هم دست کاری کرده بود. یاد پارسال افتادم که از سادگی و پاکی حرف میزد! گفته بودم بزرگ می شی دختر! سال دیگه خیلی عوض می شی فقط بپا عوضی نشی!. هم عوض شده بود هم عوضی! برداشتن ابرو تازه اول راه بود.... راستش کمی هم حالم گرفته شد. نباید از دست ش می دادم. حیف بود! کاش هنوز مال خودم بود. یک لحظه به این فکر کردم که اگر دوماه دیگر برایم تبریک تولد فرستاد چه کار می کنم؟
نه اجازه نمی دم برگرده.
ولی.... تقصیر من بود.
نه ! عمرن قبول کنم.
الآن یک ساله که با شهروزه!
می خواست نره....
چی می گی بابا . حالا کی خواس برگرده که تو داری ناز می کنی....
چند زاویه ی نا شناخته از زندگی خواجه حافظ :
۱ . حافظ عشق فوتبال :
گل در بر و می در کف و ایام بکام است سلطان جهان م به چنین روز غلام است

۲. حافظ خایه مال :
من از جان بنده سلطان اويسم اگر چه يادش از چاکر نباشد
به تاج عالم آرايش که خورشيد چنين زيبنده افسر نباشد
۳. نعوذ باا... حافظ بچه باز :
مغ بچهای میگذشت راه زن دين و دل در پی آن آشنا از همه بيگانه شد
.....
بباختم دل ديوانه و ندانستم که آدمی بچهای شيوه پری داند
.....
يا رب اين بچه ترکان چه دليرند به خون که به تير مژه هر لحظه شکاری گيرند
۴. حافظ و انقلاب ۵۷ :
خلوت دل نيست جای صحبت اضداد ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ همتی تا به سلامت ز درم بازآيد
۵. حافظ شیرازی(!!!!) :
بگشا بند قبا تا بگشايد دل من که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
....
خيز تا از در ميخانه گشادی طلبيم به ره دوست نشينيم و مرادی طلبيم
فقط خواستم شوخی کوچکی کرده باشم وگرنه همه می دانیم که
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود....
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
زار و بيمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بیحاصل ما را بزن اکسير مراد
يعنی از خاک در دوست نشانی به من آر
در کمينگاه نظر با دل خويشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تير و کمانی به من آر
در غريبی و فراق و غم دل پير شدم
ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر
منکران را هم از اين می دو سه ساغر بچشان
وگر ايشان نستانند روانی به من آر
ساقيا عشرت امروز به فردا مفکن
يا ز ديوان قضا خط امانی به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ میگفت
کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

این صدا من م
ببین!
چرخ می زنم نه چرخ رقص....
در سکوت این هوای سرد
خسته ام از این.... - نشان یأس!
ضجه می زنم-نشان درد!
ایستاده ام .....
مثال مرد!
گوش تو شنید؟!
بر زمین مرگ از ارتفاع سُست!
احمقی پرید و
دست از این زمانه شست!
های با تو ام رفیق عاقل ام!
ببین
این سقوط احمقانه ام به افتخار توست!
(کپی شده از بالاترین.کام)
استقلال هم واژه ای ست تازی که حجاج بن یوسف ها یادمان دادند!
نیمه شب م ٬ پگاه قبولم نمی کند
غرقم میان وسوسه ی چشم خمار تو
ابلیس م و گناه قبولم نمی کند
در جستجوی خلوت امنی برای اشک
بغضی شدم که چاه قبولم نمی کند
از اجتماع این همه افکار هیچ و پوچ
کوهی شدم که کاه قبولم نمی کند
معبر نگاه ت و مقصد خیال تو
من٬ عابری که راه قبولم نمی کند!
وقتی نیستی عاشقت می شم و از هیچ کس دیگه خوشم نمی آد!
هم من خیلی خرم هم تو خیلی خرشانسی!
اصلن انگار جفت شیش در وجودت نهادینه شده!
ولی من خنگ وقتی به دنیا اومدم شست پام تو چشمم بود!
وقت سحر از غصه ندادند نجاتم (ه.خرسندی)
معنای وطن برای من نه سرای ترک تا پارس است و نه خلیج تا ابد فارس.
بود٬ قبلن بود. ۶-۵ سال پیش بیش تر وقتم روی اینترنت به جستجوی Persia و Cyrus می گذشت. همان سال ها وقتی خبر ذوب شدن لوحه ی طلای داریوش توسط یکی از مسئولان موزه را در اعتماد خواندم تا صبح توی اتاقم بال بال می زدم و خوابم نمی برد.
آن سال ها تا وقت پیدا می کردم و آدم پایه ای به پستم می خورد مقصدم می شد تخت جمشید.
همیشه می گفتم بالاخره باید یک نسل فدا شود٬ بی چشم داشت کار کند تا وطن سامان بگیرد و آماده بودم که از همین نسل فدایی باشم.
اما ....
اما.... امروز ۲۱ سال م است!
حالا دیگر عقده های کمبود امروز ملت م را بر سر والریان روم خالی نمی کنم. حالا در ۲۵۰۰ سال پیش به دنبال افتخار نمی گردم تا شکست های امروز کشورم را جبران کنم. مسخره است این کارها در نظرم.
امروز واقع بین م و نظرم این است : اگر می خواهیم وطن مان به جایی برسد. اه این "وطن" لعنتی عربی ست. اگر می خواهیم سرزمین مان به جایی برسد نباید فدا شویم. باید پر توقع باشیم. باید انتظار داشته باشیم که هر چه بهتر و مرفه تر زندگی کنیم. و اگر چنین نکنیم فرزندان ما هم در خرابه های تخت جمشید به دنبال پدرانشان خواهند گشت و ما را نخواهند دید!
توپی که از الف میم گرفتم هم پاس میدهم به :
ساینا ٬ سمیرا و محی ٬ شارلین ٬محمد و حرف زیادی
واسوخت بود یا واسوخ نمی دونم!
همیشه از استفراغ کردن متنفر بودم وهستم . ترس یا تنفر درست نمی دانم و زیاد هم فرقی نمی کند. به هر حال ٬ حال بدی ست! طبق معمول هم حوصله توضیح و توصیف و تشریح ماجرا را ندارم ( یعنی هیچ وقت جزئیات را نمی نویسم (معمولن هم جزئیاتی که دیگران می نویسند را نمی خوانم).)
حالا اصل ماجرا. نمی دانم انگور نشسته خورده بودم یا شیر نپاستوریزه به هر حال گویا مسموم شده بودم و حال و روزم به شکل دراماتیکی ترحم برانگیز شده بود. دو روز و دو شب هرچه خورده بودم و نخورده بودم از دهان و در پاره ای مواقع از دماغ م ( به قول دکتر "بینی ام"! ) بیرون می زد و خلاصه پس از سال ها دوباره طعم مزخرف استفراغ را چشیدم! همه چیز به کنار وسردرد مزخرفی که به عنوان اشانتیون مزید بر سایر بلایا نصیب م شده بود هم به کنار . خلاصه عصر روز سوم کمی حال م مساعد شده بود و فقط نموره ای سر درد به جا مانده بود که تصمیم گرفتم با قرص آدلت کلد کلکش را بکنم. مزه ی تلخ و دلپذیر آدلت کلد ٬ خفن به دلم نشت ( قهوه ی ترک خوار قهاری هستم!) . مزه ی قرص سرماخوردگی بدجوری تداعی گر دوران دبستان م است (چون همیشه مریض بودم و ...) . قرص را که جویدم(!) یک راست به انباری رفتم و جعبه کتاب های دبستان را از میان خاک و خل بیرون کشیدم. کتاب های رنگ و رو رفته کاغذ کاهی. کتاب علوم پر بود از نقاشی اردک و روباه و البته آدم. نقاشی آقا معلم های ریشو با شلوارهای دمپا گشاد و بچه های کله کچل دور و برشان! چه خاطراتی که زنده نشد! همین طور که کتاب علوم اول دبستان را ورق می زدم چشمم به جمله ای از کتاب افتاد که بدجوری خنده دار بود و البته تفاوت ما دهه ی شصتی ها و این ناز پرورده های نسل جدید را هم خوب نشان می داد :
(می خواست اصطکاک را توضیح بدهد و زیر نقاشی بچه ای که داشت جعبه ای که زیرش چرخ گداشته بود را هل می داد نوشته بود ):
اکبر گاری اش را حرکت می دهد!

پ.ن. : (نمی شد بنویسید مثلن : "آرش دوچرخه اش را..." ؟؟؟؟؟؟؟)
