تبليغاتX
زنده به گور

زنده به گور

می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !

خواب دیدم بارباپاپا شده ای (می گویم بارباپاپا نه که عین روشنفکرنماها چُس کلاس بیایم، باور کن عین خواب م بود وگرنه هر چقدرهم که به نظرت چیپ بیاید : من عاشق فوتبالیست ها بودم و چوبین!). خواب م را می گفتم. بارباپاپا شده بودی تا این جا خوب. بدش این که همه اش یک دیو کنارت بود! یک دیو قرمز مربع مربع ی عین بازی های آتاری!
فکر کنم اثر حرف های دیشب ت بود. دیشب که سرد بود... دیشب که سرد بودی...
دیشب که  گفتی "چارچوب" و  من درست خواندم که یعنی "دیوار" ....
دیشب که مثل همه شده بودی. دیشب که عین غریبه ها بودی! بودم، بودیم!
نمی دانم .... اما احساس جزیره ای کشف شده را داشتم که دیگر برایت جذابیت نداشت خانم رابینسون!
خسته ام! بگذار کشش ندهم! دیشب نه پیرهن مشکی که گفتی "خوشتیپت میکند" برام خاطره شد ، نه چشمک ت به دلم چسبید!
این جا تازه وسط حرف ام است که تمام ش می کنم! این طوری آینه تر است به پایان رابطه مان!
شاد زی!
+ نوشته شده در  2009/1/6ساعت 0:45  توسط مردی که آن جا نبود  | 

 
+ نوشته شده در  2008/12/27ساعت 20:3  توسط مردی که آن جا نبود  | 

نفستو بده داخل! حالا با حسرت تمام بده بیرون!

 

پ.ن. : به هیچ شکل دیگه ای نمی تونستنم آه به این عمیقی رو بنویسم!

+ نوشته شده در  2008/12/22ساعت 22:42  توسط مردی که آن جا نبود  |