تبليغاتX
زنده به گور

زنده به گور

می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !


همین یک ماه پیش بود. ولگردی های شبانه ی تابستانی! با دوستم داشتیم در یکی از همین خیابان های خوش آب وهوای شهر قدم می زدیم . فرض کنید ما داشتیم می رفتیم در نتیجه دختری که نگاه م روی ش زوم کرد داشت می آمد. از خودم متنفر شدم یک لحظه. اصلن زهر مار م شد آن شب. احساس جاکش های انگلیسی را داشتم که روی ک-و-ن و س-ی-ن-ه ی زن های لهستانی دست می کشند تا برایشان قیمت بگذارند. وای که چقدر متنفر شدم از خودم به خاطرآن نگاه رقت باری که به یک انسان انداختم . بد تر از این، احساس می کردم با همان یک نگاه تجاوز کرده ام به دختری که شاید به خاطر فرار از احساس چاقی مانتوی زیادی تنگی را پوشیده بود....

احساس می کنم همه ی ما مردهای مجرد و متاهل و خورده و نخورده ی شهر به شکلی داریم تجاوز می کنیم به آزادی و اصلن آرامش جنس مخالف. علت این نظرباز ی های بی شرمانه شاید در ممنوعیت های سادیستیکی باشد که تا چشم باز می کنیم به ما اعمال می شود . چه از طرف خانواده که پاکی! را در بی میلی به س-ک-س می بیند. چه در مدرسه که 12 سال تمام دختر و پسر را از هم جدا می کند و چه در قانون که اجازه می دهد رییس جمهور انتخاب کنی اما صلاح نمی داند شریکی از جنس مخالف برگزینی . بعد نتیجه همین می شود که الآن هست.

فیلم جویندگان طلای چاپلین را یادتان هست؟ همان صحنه ای که چارلی از شدت گرسنگی دوست و هم خانه اش را یک بوقلمون می بیند؟! حکایت امروز ماست! بیچاره ما که انقدر گرسنه ایم و چه مظلوم اند دخترهای شهر که در چشم ما بوقلمون متحرک اند که همه می خواهیم یک لقمه شان کنیم!

 

 


۱-تیتر از بحثی با همین عنوان بود که آرش خوشخو فکر کنم در چلچراغ راه انداخته بود.

 

پ.ن. : این مطلب را حتمن دست کاری می کنم . پیشنهادی دارید بفرمایید.


پ.ن. : جوکیان عزیز ! بلاگ شما یکسال است فیلتر شده. با فیلتر شکن نمی توانم کامنت بگذارم! حمل بر بی معرفتی نشود. در ضمن رسم است وقتی بلاگی فیلتر می شود برای راحتی دوستان آدرس را عوض می کنند!

 

+ نوشته شده در  2008/9/18ساعت 3:48  توسط مردی که آن جا نبود  | 


تابستان امسال به عمد تعطیلات خفنی برای خودم ساختم. صبح تا شب و شب تا صبح استراحت و فوتبال و رستوران و سینما و ... . دو سه هفته ی اول دل چسب بود اما گرانی بی سابقه ی امسال نگذاشت این ماجرا ادامه پیدا کند. هفته ای دو روز بیرون می زدم و بالطبع 5 روز دیگر به تماشای در و دیوار خانه می گذشت. مدتی از روز را می شد با مجله ها سر کرد اما ناخواسته روزی 10-12 ساعت باقی می ماند. چشم تان روز بد نبیند! کارم کشید به بالا و پایین کردن شبکه های ماهواره. عاقبت هم دست روزگار ما را نشاند پای فیلم فارسی های I.C.C. و PEN و امثالها! فیلم ها کشش خاصی در آدم ایجاد نمی کنند تازه کیفیت پایین تصویر هم ته مانده ی شوق و ذوق ت را به فنا می دهد. اما دیدی که این فیلم ها از زندگی 30-40 سال پیش به من می داد باعث می شد که با ولع خاصی به تماشای این سیاه و سفیدهای کپیِ هم بنشینم. حالا همه ی بازیگر های دوره ی خدابیامرز(!) را می شناسم. از فرزان دلجو بگیر تا ملک مطیعی و بیکمان وردی و جناب قادری و صد البته فردین معروف! اصلن این مطلبی که می خواهم بنویسم از فردین شروع شد و همان گنج قارون....
جایی که قارون بزرگ خطاب به زیردست ش گفت : " من با دادن اون پول خواستم تورو خوشبخت کنم، اما تو نشون دادی که لیاقت خوشبختی رو نداری. " نه! تند نروید ، نمی خواهم از رابطه ی بین پول و خوشبختی حرف بزنم ؛ من هم مثل شما حال م از این حرف های کلیشه ای به هم می خورد و تازه آدمی مثل من که رفاه را جزء جدایی ناپذیر خوشبختی می داند در مذمت ثروت دست به کیبورد نمی شود! بحث م رابطه ی بین ثروت و آدم هاست.
در هیچ کدام از فیلم فارسی ها ندیدم کسی با زحمت و تلاش راهی به ثروت پیدا کند. راه رسیدن به پول یا از مسیر دزدی، آن هم به ابتدایی ترین شیوه ی ممکن یعنی خالی کردن گاوصندوق رییس می گذرد! یا در حالت شرافت مندانه اش آخر فیلم معلوم می شود که جناب فردین پسر آدم پولداری بوده و .... انگار که این آدم ها درون طبقه های اجتماعی فقیر و متوسط و مرفه قفل شده اند. بدبخت ها جد اندر جد همین بوده اند و خوشبخت ها هم از ازل نطفه شان را با پول بسته اند! هیچ کس نمی تواند از این طبقات بالا رود مگر با کمک شانس یا به قول خودشان تقدیر و قسمت! خوشبختی به دانش و شعور آدم ها کم ترین ارتباطی ندارد تا آن جا که اگر این تقدیر و قسمت عشق ش بکشد، با یک بلیت ساده یک شبه صمد هم خوشبخت می شود! نه باز هم عجله کردید! نمی خواهم بگویم که این تفکر را فیلم فارسی ها به مردم القا می کردند! اتفاقن این فیلم سازها خوب راهی برای رسیدن به سود پیدا کرده بودند با فارسی کردن سینمای هند! بحث این جاست که این اعتقاد به جبر روزگار، عقیده ی درونی شده ی مردم جامعه بوده که بر سر فیلم ها آوار شده! مردم اصلن تفکری برای تولید ثروت در سر نداشتند انگار! باز به فیلم فارسی ها برگردیم ، ثروت مندان معلوم نیست از کجا به این همه ملک و دارایی رسیده اند یعنی راهی برای تولید پول در ذهن مردم نیست اما در عوض خرج کردن! تا دلتان بخواهد راه برای مصرف پول توی فیلم ها هست! عرق ! ورق (قمار) ، زن بارگی و یا حالت خانواده دوستانه اش این می شود که مدام برای لیلا فروهر لباس شب بخری یا دست ش را بگیری ببری اسباب بازی فروشی را خالی کنی!
شاید همین تفکر است که باعث می شود زمانی که نفت 8 دلار می شود "علی بی غم"  شویم و  کمر بند هایمان را محکم  کنیم تا درد گرسنگی آزارمان ندهد و امروز که نفت از 100 دلار بالا می زند سانتافه سوار می شویم ٬ُ گنج قارون نصیب مان شده آخر!!

+ نوشته شده در  2008/8/24ساعت 3:24  توسط مردی که آن جا نبود  |