همین یک ماه پیش بود. ولگردی های شبانه ی تابستانی! با دوستم داشتیم در یکی از همین خیابان های خوش آب وهوای شهر قدم می زدیم . فرض کنید ما داشتیم می رفتیم در نتیجه دختری که نگاه م روی ش زوم کرد داشت می آمد. از خودم متنفر شدم یک لحظه. اصلن زهر مار م شد آن شب. احساس جاکش های انگلیسی را داشتم که روی ک-و-ن و س-ی-ن-ه ی زن های لهستانی دست می کشند تا برایشان قیمت بگذارند. وای که چقدر متنفر شدم از خودم به خاطرآن نگاه رقت باری که به یک انسان انداختم . بد تر از این، احساس می کردم با همان یک نگاه تجاوز کرده ام به دختری که شاید به خاطر فرار از احساس چاقی مانتوی زیادی تنگی را پوشیده بود....
احساس می کنم همه ی ما مردهای مجرد و متاهل و خورده و نخورده ی شهر به شکلی داریم تجاوز می کنیم به آزادی و اصلن آرامش جنس مخالف. علت این نظرباز ی های بی شرمانه شاید در ممنوعیت های سادیستیکی باشد که تا چشم باز می کنیم به ما اعمال می شود . چه از طرف خانواده که پاکی! را در بی میلی به س-ک-س می بیند. چه در مدرسه که 12 سال تمام دختر و پسر را از هم جدا می کند و چه در قانون که اجازه می دهد رییس جمهور انتخاب کنی اما صلاح نمی داند شریکی از جنس مخالف برگزینی . بعد نتیجه همین می شود که الآن هست.
فیلم جویندگان طلای چاپلین را یادتان هست؟ همان صحنه ای که چارلی از شدت گرسنگی دوست و هم خانه اش را یک بوقلمون می بیند؟! حکایت امروز ماست! بیچاره ما که انقدر گرسنه ایم و چه مظلوم اند دخترهای شهر که در چشم ما بوقلمون متحرک اند که همه می خواهیم یک لقمه شان کنیم!

۱-تیتر از بحثی با همین عنوان بود که آرش خوشخو فکر کنم در چلچراغ راه انداخته بود.
پ.ن. : این مطلب را حتمن دست کاری می کنم . پیشنهادی دارید بفرمایید.
پ.ن. : جوکیان عزیز ! بلاگ شما یکسال است فیلتر شده. با فیلتر شکن نمی توانم کامنت بگذارم! حمل بر بی معرفتی نشود. در ضمن رسم است وقتی بلاگی فیلتر می شود برای راحتی دوستان آدرس را عوض می کنند!