تبليغاتX
زنده به گور

زنده به گور

می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !

I .

ما طبقه ی دوم یم. از پنجره ی اتاقم که بیرون را نگاه کنی، درست همین روبرو، خانه ی پیرزنی ست که اسمش را نمی دانم. همیشه ی خدا نیمرخش را می شود دید که دارد تلویزیون تماشا می کند. نه می خندد ، نه اخم می کند ، نه تعجب می کند... نه هیچ حالت دیگری.صورتش همیشه همین طوری ست. بی تفاوت ، خیره فقط به جلو که لابد تلویزیون است نگاه می کند. مادرم می گفت: " شوهر پیرزن پارسال مرده؛ پسرش هم این جا را برایش خریده" . اما این پسرش را من هیچ وقت ندیده ام! یعنی از وقتی که پیرزن آمده کسی جز مادرم به خانه اش سر نزده. مادرم می گفت : " هر از گاهی پسرش زنگ می زند ، چند بار هم قرار شده بیاید و پیرزن را ببرد پیش خودش اما هنوز فرصت نکرده " . توی دلم فکر می کنم پسر پیرزن انگار که مینای من است! همیشه انتظارش هست ، اما ته دل ، هر دو مان می دانیم که آمدنی در کار نیست! چه خوب که پیرزن هست؛ هر بار که دلم می گیرد نگاهی به این نیمرخ دردآشنا می اندازم و تمام غصه هایم را گویا چال می کنم توی دل پیرزن...

II .

2-3 متر بالاتر از پنجره ی پیرزن، خانه ی آقا و خانم عصبانی ست. دوتا پسر کوچک هم دارند که اسم شان را نمی دانم؛ همین طوری دلم می خواهد مانی و نیما صداشان کنم. آقا و خانم عصبانی یک روز در میان می زنند توی پر هم! مانی و نیما هم که می دانند وسط دعوا فقط ممکن است کتک نصیب شان شود فرار می کنند توی اتاق و می آیند کنار پنجره بد جوری هم می ترسند انگار!( دو تا ابروی توی هم رفته را که می چسبانم بالای چشم غره و می گذارم کنار سبیل جهان سومی آقای عصبانی ، به بچه ها حق می دهم بترسند). من هم می روم برایشان دست تکان میدهم. شکلک در می آورم و ... خلاصه حسابی سرگرم شان می کنم. بچه ها رسمن شرطی شده اند، همیشه موقع دعوای زن و شوهری که پدر و مادرشان ند ، به امید من می آیند کنار پنجره. پیش خودم فکر می کنم انگار که من مینای آن ها هستم! لابد به همین خاطر هم هست که تا صدای جیغ و داد خانم و آقای عصبانی هوا می رود من با کله می دوم طرف پنجره؛ مبادا که مانی و نیما منتظر بمانند! لااقل من یکی خوب می دانم انتظار کشیدن چقدر سخت است!

III .

چند متر پایین تر از پنجره ی پیرزن ، اتاق خواب دختری ست که مینا نیست! فرض کنید لیلا باشد اسمش. لیلا پرده ی اتاقش را هیچ وقت نمی کشد، لابد چیزی ندارد که پشت پرده مخفی کند... تخت خوابش درست کنار پنجره است، هر از گاهی اتاقش را دید می زنم. قبل خواب با آداب تمام لباس هایش را در می آورد، کمی با خودش ور میرود و چند دقیقه بعد هم خوابش می برد. پیش خودم فکر می کنم که انگار تمام لذت های دنیا توی رخت خواب دختر سبزه ی خوش هیکل طبقه ی هم کف خوابیده.... نه! من به مینا خیانت نمی کنم.

-----------

صبح سر میز دارم صبحانه می خورم.مادرم دارد با پدرم حرف می زند : " بیچاره پیرزن! یک ماه تمام است که پسرش حتا یک تلفن هم نزده "

نگاهی به موبایلم می اندازم ؛ نفسم را که بیرون میدهم آه سردی می شود می پرم وسط حرفشان و می گویم "آره . خیلی وقته زنگ نزده "

+ نوشته شده در  2008/7/6ساعت 22:34  توسط مردی که آن جا نبود  |