نه اجازه نمی دم برگرده.
ولی.... تقصیر من بود.
نه ! عمرن قبول کنم.
الآن یک ساله که با شهروزه!
یاد روضه خواندن های خودم افتادم وقتی که به امیر می گفتم : " اگه دوسش داشته باشی ، راحت می بخشیش "
به خودم گفتم : "پس دوسش ندارم!"
در کلاس را باز کردم و همان ردیف اول نشستم.
استاد بی ریخت مسخره داشت چرت و پرت هایی که دیشب حفظ کرده بود به خورد ملت می داد. کتاب را باز کردم. استاد بی ریخت داشت مثال کتاب را غلط حل می کرد! بیچاره درست حفظ نکرده بود! حوصله نداشتم ضایع ش کنم! اما کردم!
آه استاد زود نتیجه داد. دل پیچه ی مزخرفی گرفتم.