دینگ دینگ - اس ام اس داشتم. غزل بود.
salam goli! khabi hanuz?! pasho
tanbalkhan
mage farda emtahan nadari?ha
emruz mamanam gofte man nahar doros konam
vay daram degh mikonam
حوصله لوس بازیهاشو نداشتم. موبایل را انداختم توی کیف م . باید به درس م می رسیدم ولی ابدن حوصله درس نداشتم.
صدای ویبره ی موبایل رفت روی اعصابم. miss انداخت یعنی جواب اس ام اس را بده!
به خودم زحمت خاموش کردن گوشی را هم ندادم.
از پله های دانشکده که پایین می آمدم ،مینا را دیدم. جا خوردم. یک دفعه راهم را کج کردم که بیشترین فاصله را از هم داشته باشیم.چند لحظه به من زل زد . نفهمیدم منظورش تعجب بود یا .... به هر حال علاقه نبود! زیر چشمی نگاهی به صورتش انداختم. سفید شده بود و ابروهایش را هم دست کاری کرده بود. یاد پارسال افتادم که از سادگی و پاکی حرف میزد! گفته بودم بزرگ می شی دختر! سال دیگه خیلی عوض می شی فقط بپا عوضی نشی!. هم عوض شده بود هم عوضی! برداشتن ابرو تازه اول راه بود.... راستش کمی هم حالم گرفته شد. نباید از دست ش می دادم. حیف بود! کاش هنوز مال خودم بود. یک لحظه به این فکر کردم که اگر دوماه دیگر برایم تبریک تولد فرستاد چه کار می کنم؟
نه اجازه نمی دم برگرده.
ولی.... تقصیر من بود.
نه ! عمرن قبول کنم.
الآن یک ساله که با شهروزه!
می خواست نره....
چی می گی بابا . حالا کی خواس برگرده که تو داری ناز می کنی....

