(کپی شده از بالاترین.کام)
استقلال هم واژه ای ست تازی که حجاج بن یوسف ها یادمان دادند!
نیمه شب م ٬ پگاه قبولم نمی کند
غرقم میان وسوسه ی چشم خمار تو
ابلیس م و گناه قبولم نمی کند
در جستجوی خلوت امنی برای اشک
بغضی شدم که چاه قبولم نمی کند
از اجتماع این همه افکار هیچ و پوچ
کوهی شدم که کاه قبولم نمی کند
معبر نگاه ت و مقصد خیال تو
من٬ عابری که راه قبولم نمی کند!
وقتی نیستی عاشقت می شم و از هیچ کس دیگه خوشم نمی آد!
هم من خیلی خرم هم تو خیلی خرشانسی!
اصلن انگار جفت شیش در وجودت نهادینه شده!
ولی من خنگ وقتی به دنیا اومدم شست پام تو چشمم بود!
وقت سحر از غصه ندادند نجاتم (ه.خرسندی)
معنای وطن برای من نه سرای ترک تا پارس است و نه خلیج تا ابد فارس.
بود٬ قبلن بود. ۶-۵ سال پیش بیش تر وقتم روی اینترنت به جستجوی Persia و Cyrus می گذشت. همان سال ها وقتی خبر ذوب شدن لوحه ی طلای داریوش توسط یکی از مسئولان موزه را در اعتماد خواندم تا صبح توی اتاقم بال بال می زدم و خوابم نمی برد.
آن سال ها تا وقت پیدا می کردم و آدم پایه ای به پستم می خورد مقصدم می شد تخت جمشید.
همیشه می گفتم بالاخره باید یک نسل فدا شود٬ بی چشم داشت کار کند تا وطن سامان بگیرد و آماده بودم که از همین نسل فدایی باشم.
اما ....
اما.... امروز ۲۱ سال م است!
حالا دیگر عقده های کمبود امروز ملت م را بر سر والریان روم خالی نمی کنم. حالا در ۲۵۰۰ سال پیش به دنبال افتخار نمی گردم تا شکست های امروز کشورم را جبران کنم. مسخره است این کارها در نظرم.
امروز واقع بین م و نظرم این است : اگر می خواهیم وطن مان به جایی برسد. اه این "وطن" لعنتی عربی ست. اگر می خواهیم سرزمین مان به جایی برسد نباید فدا شویم. باید پر توقع باشیم. باید انتظار داشته باشیم که هر چه بهتر و مرفه تر زندگی کنیم. و اگر چنین نکنیم فرزندان ما هم در خرابه های تخت جمشید به دنبال پدرانشان خواهند گشت و ما را نخواهند دید!
توپی که از الف میم گرفتم هم پاس میدهم به :
ساینا ٬ سمیرا و محی ٬ شارلین ٬محمد و حرف زیادی
