تبليغاتX
زنده به گور

زنده به گور

می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !

يک شاخه رز به تو تقديم مي کنم/ يک شاخه رز که بتواني هر چيزي را با آن نقاشي کني/ يک شاخه رز که بتواند اشک هايت را مرهمي باشد/ يک شاخه رز که بتواند دوستت داشته باشد/ يک شاخه رز به تو تقديم مي کنم يک شاخه رز سفيد، انگار که عروس من شده اي/ يک شاخه رز سفيد که براي فرموش کردن درد هاي کوچکت/ به کارت مي آيد/ اسمم آنتونيوئه و خلم / سال 54 بدنيا آمدم و از بچگي اينجام/ فکر مي کردم همصحبت شيطانم و به همين خاطر منو چهل ساله که در ديوونه خونه حبس کردن/ برات نامه مي نويسم چون حرف زدن بلد نيستم/ ببخشيد که خطم مثل بچه هاي دبستانيه/ الکي به خودم مي گم از هيجان زياده/ اما تقصير دست هامه که از لرزيدن باز نمي مونه/ من شبيه پيانويي هستم که کوکش در رفته/ ساز ناکوک دسته ارکستر مست ها/ شب ها و روزهام يکي است/ از لابلاي شيشه هاي تار، نور کمي به داخل مي آد/ اما من خودم را قايم مي کنم چون مي ترسم/ ما تو جامعه آدم هاي سالم، مثل آشغاليم/ بوي شاش و خاک اره مي ديم/ بهش مي گن بيماري رواني و هيچ درموني نداره/ ديوونه ها علامت سووال جمله اي اند که وجود ندارد/ مثل هزاران فضا نوردي که به پايگاه برنگشته اند/ مثل عروسک هاي پارچه اي هستند که بايد تو آفتاب خشک بشن/ديوونه ها حواريون خدايي هستند که آنها را نمي خواد/ با يونوليت براي خودم برف مي سازم/ بيماريم از اينه که زيادي تنها موندم/ حالا تلسکوپ هايتان را برداريد... فاصله را اندازه بگيريد/ به فاصله بين من و خودتان نگاه کنيد...کي خطرناک تره؟/ توي بخش، يواشکي عاشق هم مي شيم/ از کنجي که متعلق به خودمونه جدا مي شيم/ ياد لحظه هايي مي افتم که احساس زنده بودن مي کردم/ نه مثل کاغد هاي درمانگاه که تو بايگاني گير کردند/ تو آخرين کسي هستي که در خاطرم محو مي شود/ مثل يک فرشته به آبگرمکن چسبيده بودي/ با وجود همه اتفاق ها، من هنوز منتظرت هستم/ و اگر چشم هايم را ببندم، نوازش دست هايت را احساس خواهم کرد/ اسمم آنتونيوئه و رو سقف نشستم/ مارگريتاي عزيز، بيست ساله که منتظرتم/ وقتي کسي ما رو نمي فهمه، ما ديوونه ايم/ درست مثل موقعي که بهترين دوستت بهت خيانت مي کنه/ اين نامه را برايت مي گذارم، الان بايد برم/ ببخشيد که دستخطم...

(کپی شده از بالاترین.کام)

+ نوشته شده در  2007/10/22ساعت 18:3  توسط مردی که آن جا نبود  | 

پرسپولیس نامی است که یونانی ها بر پارسه گذاشتند! یادگار اسکندر گجسته!

استقلال هم واژه ای ست تازی که حجاج بن یوسف ها یادمان دادند!

+ نوشته شده در  2007/10/16ساعت 1:5  توسط مردی که آن جا نبود  | 

گاهی وقتا از خودم می پرسم "یعنی از من بدبخت تر هم هست؟"

+ نوشته شده در  2007/10/11ساعت 0:23  توسط مردی که آن جا نبود  | 

تصویرم و نگاه قبولم نمی کند

نیمه شب م ٬ پگاه قبولم نمی کند

 

غرقم میان وسوسه ی چشم خمار تو

ابلیس م و گناه قبولم نمی کند

 

در جستجوی خلوت امنی برای اشک

بغضی شدم که چاه قبولم نمی کند

 

از اجتماع این همه افکار هیچ و پوچ

کوهی شدم که کاه قبولم نمی کند

 

معبر نگاه ت و مقصد خیال تو

من٬ عابری که راه قبولم نمی کند!

 

+ نوشته شده در  2007/10/2ساعت 1:26  توسط مردی که آن جا نبود  | 

وقتی هستی ازت خوشم نمی آد.

وقتی نیستی عاشقت می شم و از هیچ کس دیگه خوشم نمی آد!

هم من خیلی خرم هم تو خیلی خرشانسی!

اصلن انگار جفت شیش در وجودت نهادینه شده!

ولی من خنگ وقتی به دنیا اومدم شست پام تو چشمم بود!

+ نوشته شده در  2007/9/26ساعت 18:33  توسط مردی که آن جا نبود  | 

هادی همه شب فکر وطن بودم و افسوس

وقت سحر از غصه ندادند نجاتم (ه.خرسندی)

معنای وطن برای من نه سرای ترک تا پارس است و نه خلیج تا ابد فارس.

 بود٬ قبلن بود. ۶-۵ سال پیش بیش تر وقتم روی اینترنت به جستجوی Persia و Cyrus می گذشت. همان سال ها وقتی خبر ذوب شدن لوحه ی طلای داریوش توسط یکی از مسئولان موزه را در اعتماد خواندم تا صبح توی اتاقم بال بال می زدم و خوابم نمی برد.

آن سال ها تا وقت پیدا می کردم و آدم پایه ای به پستم می خورد مقصدم می شد تخت جمشید.

همیشه می گفتم بالاخره باید یک نسل فدا شود٬ بی چشم داشت کار کند تا وطن سامان بگیرد و آماده بودم که از همین نسل فدایی باشم. 

اما ....

اما.... امروز ۲۱ سال م است!

حالا دیگر عقده های کمبود امروز ملت م را بر سر  والریان روم  خالی نمی کنم. حالا در ۲۵۰۰ سال پیش به دنبال افتخار نمی گردم تا شکست های امروز کشورم را جبران کنم. مسخره است این کارها در نظرم. 

امروز واقع بین م و نظرم این است :  اگر می خواهیم وطن مان به جایی برسد. اه این "وطن" لعنتی عربی ست. اگر می خواهیم سرزمین مان به جایی برسد نباید فدا شویم. باید پر توقع باشیم. باید انتظار داشته باشیم که هر چه بهتر و مرفه تر زندگی کنیم. و اگر چنین نکنیم فرزندان ما هم در خرابه های تخت جمشید به دنبال پدرانشان خواهند گشت و ما را نخواهند دید!

توپی که از الف میم گرفتم هم پاس میدهم به :

ساینا ٬ سمیرا و محی ٬ شارلین ٬محمد و حرف زیادی

+ نوشته شده در  2007/9/24ساعت 0:23  توسط مردی که آن جا نبود  |