واسوخت بود یا واسوخ نمی دونم!
همیشه از استفراغ کردن متنفر بودم وهستم . ترس یا تنفر درست نمی دانم و زیاد هم فرقی نمی کند. به هر حال ٬ حال بدی ست! طبق معمول هم حوصله توضیح و توصیف و تشریح ماجرا را ندارم ( یعنی هیچ وقت جزئیات را نمی نویسم (معمولن هم جزئیاتی که دیگران می نویسند را نمی خوانم).)
حالا اصل ماجرا. نمی دانم انگور نشسته خورده بودم یا شیر نپاستوریزه به هر حال گویا مسموم شده بودم و حال و روزم به شکل دراماتیکی ترحم برانگیز شده بود. دو روز و دو شب هرچه خورده بودم و نخورده بودم از دهان و در پاره ای مواقع از دماغ م ( به قول دکتر "بینی ام"! ) بیرون می زد و خلاصه پس از سال ها دوباره طعم مزخرف استفراغ را چشیدم! همه چیز به کنار وسردرد مزخرفی که به عنوان اشانتیون مزید بر سایر بلایا نصیب م شده بود هم به کنار . خلاصه عصر روز سوم کمی حال م مساعد شده بود و فقط نموره ای سر درد به جا مانده بود که تصمیم گرفتم با قرص آدلت کلد کلکش را بکنم. مزه ی تلخ و دلپذیر آدلت کلد ٬ خفن به دلم نشت ( قهوه ی ترک خوار قهاری هستم!) . مزه ی قرص سرماخوردگی بدجوری تداعی گر دوران دبستان م است (چون همیشه مریض بودم و ...) . قرص را که جویدم(!) یک راست به انباری رفتم و جعبه کتاب های دبستان را از میان خاک و خل بیرون کشیدم. کتاب های رنگ و رو رفته کاغذ کاهی. کتاب علوم پر بود از نقاشی اردک و روباه و البته آدم. نقاشی آقا معلم های ریشو با شلوارهای دمپا گشاد و بچه های کله کچل دور و برشان! چه خاطراتی که زنده نشد! همین طور که کتاب علوم اول دبستان را ورق می زدم چشمم به جمله ای از کتاب افتاد که بدجوری خنده دار بود و البته تفاوت ما دهه ی شصتی ها و این ناز پرورده های نسل جدید را هم خوب نشان می داد :
(می خواست اصطکاک را توضیح بدهد و زیر نقاشی بچه ای که داشت جعبه ای که زیرش چرخ گداشته بود را هل می داد نوشته بود ):
اکبر گاری اش را حرکت می دهد!

پ.ن. : (نمی شد بنویسید مثلن : "آرش دوچرخه اش را..." ؟؟؟؟؟؟؟)
