درست نمی دانم چه شده.... اما کشتی ام را می سازم. یعنی دیگر آخرین تکه چوب های کشتی را دارم به بدنه پیچ می کنم!
نه! به من وحی نشده....مطمئنم که من صد و بیست وچهار هزار و یکمی نیستم! همین طور عشقی دارم این کار را می کنم.
چند روز باید بگردم . از هر حیوانی یک جفت! به جز بوش و بن لادن .
مار هم سوار نمی کنم !(همیشه از مار متنفر بودم حتی کنار آرم متالیکا!)
حیوانات را جا می دهم در کشتی.... خب حالا نوبت انسان هاست.
از هر انسانی یک نفر را سوار می کنم! از هر انسانی فقط یک نفر!
همه سوار می شوند. مینا هم می آید. چشم های عسلی مینا را که می بینم نظرم عوض می شود: مار را هم سوار می کنم!
حالا نوبت باران است که..... می آیدو چند شبانه روز بی وقفه می بارد.
آب، روی زمین را می گیرد . ناخدای کشتی منم! ناخدایی که خدا را قبول دارد!

شاید ادامه داشته باشد....
