تبليغاتX
زنده به گور

زنده به گور

می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !

سلام

پیشایش نوروزتان پیروز!

براتون آرزوی سالی

پر از پول و

خوشبختی و

موفقیت و

سربلندی و

از این چیزا نمی کنم

فقط آرزو می کنم جنگ نشه!

+ نوشته شده در  2007/3/19ساعت 19:37  توسط مردی که آن جا نبود  | 

شاید جنگ رو ما شروع کردیم!؟

 

+ نوشته شده در  2007/3/16ساعت 17:50  توسط مردی که آن جا نبود  | 

آدم بعضی وقتا دلش می خواد گریه کنه! دیشب از اون بعضی وقتا بود! (ولی نکردم!)

می دونی بعضیا واقعن عمر آدم و تلف می کنن.

البته خب تقصیر خودمون هم هست.

ولی خیلی پر رویی چون منم که نباید تورو تحویل بگیرم. خیلی فکر کردی آدمی. کثافت!

چی ؟

- نه بابا این دفعه دارم از جنس موافق حرف می زنم!

--------------------------------------------

این روزا بدجوری دارم بز میارم.

کاش تو هم بز بودی!(این بز ه جنسش با بالایی فرق می کنه!)

+ نوشته شده در  2007/3/14ساعت 13:42  توسط مردی که آن جا نبود  | 

چقدر هوا گرم بود اه

یه مدت مریض بودم صبح رفتم خسته شدم نمی دونم شاید کلاس عصرو نرفتم. شایدم رفتم!

می خوام بخوابم. ساعت ۳ بیدارم کنید ۴ کلاس دارم.

جالبه ها این از اون لحظه هاییه که من نمی تونم تصمیم بگیرم.

آخه فصل جدید هیچی نخوندم. تا ۳ هم که بخوابم

بعد که بیدار شدم باید راه بیفتم برم و سر کلاس هم چیزی نمی فهمم. ساعت ۶.۵ هم که حرکت کنم بیام خونه ساعت میشه ۷.۵ کلی هم خسته شدم ونمی رسم واسه فردا چیزی بخونم.

فردا هم باز  همین درسو باید برم سره کلاس در نتیجه فردا هم چیزی نمی فهمم!

ولی اگر بمونم خونه می شینم می خونم و در نتیجه درسو یاد می گیرم!!!!!!!!! ولی غیبت می خورم!

حالا چه گهی بخورم؟؟؟؟؟

----------------------------------------------------------

الآن دو ساعته که طعم غذا تو دهنم مونده . دهنم داغ شده اصلن! 

+ نوشته شده در  2007/3/11ساعت 13:24  توسط مردی که آن جا نبود  | 

مثل تو که آفتاب سوخته شدی

مثل من که باور نمی کنم!

------------------------------------

چی؟

نه من بدترین فکر رو در مورد تو می کنم

+ نوشته شده در  2007/3/8ساعت 12:23  توسط مردی که آن جا نبود  | 

کلی حرف داشتما!

ای بابا همش پرید! هر چی هم فکر می کنم یادم نمی آد!

ا ا ا ا چرا من اینجوری شدم؟!؟

خوابم می آد ولی بازم نباید انقدر منگ باشم آخه!

--------------------------------------------------------

نه یادم نمی آد!

+ نوشته شده در  2007/3/4ساعت 14:31  توسط مردی که آن جا نبود  | 

.... ناگهان درهای آسمان باز شد

و از شانس گه ما ٬ سنگ بارید!

.....................-------------------------.......................

راستی آقای مخابرات حالا می تونی هر چی دلت می خواد آت و آشغال بفرستی!

 

+ نوشته شده در  2007/2/28ساعت 21:24  توسط مردی که آن جا نبود  | 

آقای مخابرات میشه وقتی من منتظر یه خبر مهم هستم زرت و زرت تبلیغ بانک اقتصاد نوین نفرستین؟

+ نوشته شده در  2007/2/28ساعت 9:58  توسط مردی که آن جا نبود  | 

الآن ظهره و من اصلن حس نوشتن ندارم ! اما شاید دیگه پا نده بتونم بیام  نت .

یه چیزی یادم اومده از قدیما ولی براتون نمی نویسمش!

همه ی اتفاق های بد درست همون لحظه ای اتفاق می افته که انتظارشو نداری ! دقیقن مثله اتفاق های خوب!

می دونی یه کم به خوش بین بودن ٬ بدبینم!

نمیدونم شاید همش فیلم باشه چون " احساس من اشتباه نمی کنه"

 

+ نوشته شده در  2007/2/24ساعت 14:28  توسط مردی که آن جا نبود  |