-خب؟
باش می زدم دندوناتو تو دهنت خرد می کردم!
.....................................................................
!
می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !
-خب؟
باش می زدم دندوناتو تو دهنت خرد می کردم!
.....................................................................
!
می دونم چرا. تظاهر هم فایده نداره . بهتر از قبل نیست اوضاع شاید بدتر هم شده. و روز به روز هم بدتر میشه.دست و پا میزنم هنوز.
یه دفعه دلم می گیره!
حقیقت تلخه مثل زهر!
سعی مو می کنم.
چه قدر بده.
آرزو می کنی کاش نمی دونستم! حقیقت تلخه مثل زهر!
ولی نه! بهتر که می دونم..... نه فرقی نمی کنه چه بدونی چه ندونی....اه
لعنت به تکرار تاریخ.....
لعنت به من........
ساعت ۲:۲۳ دقیقه است
من بیدارم هنوز . یه کم دلم گرفته بود شاید بشه به شما ها گفت
کلن من نصفه شبا خر میشم و دلم می گیره
پارسال بود فکر کنم رو یه کاغذ واسه خودم نوشتم :
" من از زندگی سمج م می ترسم یا از بی عرضه گی مفرط خودم؟ "
انقدر بدی و بی احترامی دیدم این مدت که چندروز پیش وقتی که یه غریبه یه کار عادی واسم انجام داد شبش از خوش حالی خوابم نمی برد!
الآن لابد فکر می کند با یه بدبخت بیچاره طرفین . ولی نه اشتباه می کنین!!!!
نمی فهمین هر چی بگم.
عیب نداره دارم واسه ی سایه ی احمق خودم می نویسم!
نمی خوام فکر کنم بهش. داره درست میشه. اصلن حماقت بود این مدت. اما از این به بعد " این آخرین اشتباهه منه"
گفتم آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو
ریز لب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست؟!
بالاتر یا شاید خارج تر . یه اتاق به هم ریخته بود و من که جلوی مانیتور نشسته بودم.
بالاتر یه کوچه بود و چند تا خونه که من توی یکیشون نشسته بودم.
یه کم بالاتر یه شهر بود با یه عالمه خیابون و یه عالمه خونه که یه گوشه ی اون من بودم. یه گوشه هم تو.
یه کم بالاتر یه توپ گرد له و لورده بود که ۶-۷ میلیارد من و تو توش نشسته بودن.
یه کم که نه. یه عالمه بالاتر نه توپ گردی بود نه شهری نه خیابونی نه کوچه ای نه خونه ای.
نه من نه تو نه یه عالمه فکر نه یه عالمه استرس نه یه عالمه حرف راست و دروغ.
چقدر کوچیکه دنیامون!

ببین می دونم پیچوندین منو!
ولی بی خیالم
چون می خوام بهم خوش بگذره چه با تو چه با هر کس دیگه
منتظر انتقام هم نباش چون حسش نیست!
اسم مهم نیست مهم اینه که اون یه مرد بود
شوخی شوخی جدی شد!
آدم از دست خودش خسته میشه!!!!
می دونی آدم شدن این سختی هارو هم داره
نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است...
می دونی چیه؟
- نه!
خب خودمم نمی دونم
-چیه قضیه؟
ببین من یه حیوونم
یه گوسفند شایدم یه گرگ مهربون
-واسه چی؟
می دونی آدم ها ممکنه دروغ بگن
ولی احساس من دروغ نمی گه
-؟
دیروز می خواستم بنویسم یه دلشوره ی عجیبی دارم
-خب بعدش؟
امروز فهمیدم درست حس می کردم
کابوس رنگی رنگی
خواب نبود
بیدار بودم
تو چه می فهمی ....
