تبليغاتX
زنده به گور

زنده به گور

می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !

اگر یه چوب بیس بال داشتم.....

-خب؟

باش می زدم دندوناتو  تو دهنت خرد می کردم!

.....................................................................

!

 

+ نوشته شده در  2007/2/16ساعت 2:40  توسط مردی که آن جا نبود  | 

از انفعال متنفرم اما شدیدن منفعل ام.

می دونم چرا. تظاهر هم فایده نداره . بهتر از قبل نیست اوضاع شاید بدتر هم شده. و روز به روز هم بدتر میشه.دست و پا میزنم هنوز.

یه دفعه دلم می گیره!

حقیقت تلخه مثل زهر!

سعی مو می کنم.

چه قدر بده.

آرزو می کنی کاش نمی دونستم! حقیقت تلخه مثل زهر!

ولی نه! بهتر که می دونم..... نه فرقی نمی کنه چه بدونی چه ندونی....اه

 

 

لعنت به تکرار تاریخ.....

لعنت به من........

+ نوشته شده در  2007/2/14ساعت 10:39  توسط مردی که آن جا نبود  | 

+ نوشته شده در  2007/2/11ساعت 22:50  توسط مردی که آن جا نبود  | 

اون ناخن ت چرا بلنده؟ گیتار می زنی؟

ا...ااااااا.........نه با اون دماغمو .....

+ نوشته شده در  2007/2/9ساعت 13:48  توسط مردی که آن جا نبود  | 

سلام

ساعت ۲:۲۳ دقیقه است

من بیدارم هنوز . یه کم دلم گرفته بود شاید بشه به شما ها گفت

کلن من نصفه شبا خر میشم و دلم می گیره

پارسال بود فکر کنم رو یه کاغذ واسه خودم نوشتم :

" من از زندگی سمج م می ترسم یا از بی عرضه گی مفرط خودم؟ "

انقدر بدی و بی احترامی دیدم این مدت که چندروز پیش وقتی که یه غریبه یه کار عادی واسم انجام داد شبش از خوش حالی خوابم نمی برد!

الآن لابد فکر می کند با یه بدبخت بیچاره طرفین . ولی نه اشتباه می کنین!!!!

نمی فهمین هر چی بگم.

عیب نداره دارم واسه ی سایه ی احمق خودم می نویسم!

نمی خوام فکر کنم بهش. داره درست میشه. اصلن حماقت بود این مدت. اما از این به بعد " این آخرین اشتباهه منه"

 گفتم آه از دل دیوانه ی حافظ بی تو

   ریز لب خنده زنان گفت که دیوانه ی کیست؟!

+ نوشته شده در  2007/2/8ساعت 2:40  توسط مردی که آن جا نبود  | 

یه عالمه فکر بود. یه عالمه استرس بود. یه عالمه حرف که باید دروغ و راست بودنشون رو می فهمیدم.

بالاتر یا شاید خارج تر . یه اتاق به هم ریخته بود و من که جلوی مانیتور نشسته بودم.

بالاتر یه کوچه بود و چند تا خونه که من توی یکیشون نشسته بودم.

یه کم بالاتر یه شهر بود با یه عالمه خیابون و یه عالمه خونه که یه گوشه ی اون من بودم. یه گوشه هم تو.

یه کم بالاتر یه توپ گرد له و لورده بود که ۶-۷ میلیارد من و تو توش نشسته بودن.

یه کم که نه. یه عالمه بالاتر نه توپ گردی بود نه شهری نه خیابونی نه کوچه ای نه خونه ای.

نه من نه تو نه یه عالمه فکر نه یه عالمه استرس نه یه عالمه حرف راست و دروغ.

چقدر کوچیکه دنیامون!

+ نوشته شده در  2007/2/6ساعت 12:56  توسط مردی که آن جا نبود  | 

ببین می دونم مثه سگ داری دروغ می گی!

ببین می دونم پیچوندین منو!

ولی بی خیالم

چون می خوام بهم خوش بگذره چه با تو چه با هر کس دیگه

منتظر انتقام هم نباش چون حسش نیست!

+ نوشته شده در  2007/2/3ساعت 17:49  توسط مردی که آن جا نبود  | 

خنجر از پشت می زنه اون که همراه منه ....

اسم مهم نیست  مهم اینه که اون یه مرد بود

شوخی شوخی جدی شد!

آدم از دست خودش خسته میشه!!!!

می دونی آدم شدن این سختی هارو هم داره

نگه جز پیش پا را دید نتواند  که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی 

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است...

می دونی چیه؟

- نه!

خب خودمم نمی دونم

-چیه قضیه؟

ببین من یه حیوونم

یه گوسفند شایدم یه گرگ مهربون

-واسه چی؟

می دونی آدم ها ممکنه دروغ بگن

ولی احساس من دروغ نمی گه

دیروز می خواستم بنویسم یه دلشوره ی عجیبی دارم

-خب بعدش؟

امروز فهمیدم درست حس می کردم

کابوس رنگی رنگی

خواب نبود

بیدار بودم

تو چه می فهمی ....

+ نوشته شده در  2007/1/30ساعت 0:40  توسط مردی که آن جا نبود  | 

خیلی دلم می خواد بارون بیاد.

می خوام به قطره قطره های محبت آسمون جا خالی بدم

می تونم!

+ نوشته شده در  2007/1/28ساعت 16:41  توسط مردی که آن جا نبود  | 

وقتی یه چیزی که انتظارشو نداری اتفاق می افته و خوش حالت می کنه . فکرت همین جوری پرواز می کنه میره تو آسمون ها ....
خیلی نامردیه که بفهمی اشتباه کردی و با سر بیای زمین ....
the game رو دیدین؟
برعکسش کنین
------------------------------------
ما همه مجرمیم حتا اگر خلافش ثابت بشه
+ نوشته شده در  2007/1/26ساعت 23:4  توسط مردی که آن جا نبود  | 

دارم سعی می کنم مثله همه باشم
سعی می کنم مثله بقیه فکر کنم
ولی همیشه یه چیزی هست که کارتو خراب کنه
نه .............
حرفی نمی زنم که یه سال دیگه بهش بخندم
می بینی؟
حتا دیگه حرفی واسه گفتن ندارم
یه دفعه یه اتفاق هایی می افته که ...
اصلن دست های آدم بی حس میشه انگار که مخدر تزریق کرده باشی
بی خیال
این نیز بگذرد
به قول یکی از وبلگ ها :
اگه نگذشت چی؟
----------------
ببین این خیلی مسخره ست
مثله این که به یه تار مو آویزون باشی



+ نوشته شده در  2007/1/25ساعت 5:36  توسط مردی که آن جا نبود  |