تبليغاتX
زنده به گور

زنده به گور

می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !

مثله لحظه هایی که ۲۰ دقیقه طول میکشه که یک صفحه باز شه....

مثله لحظه هایی که می نویسی و سیستم ری ست میشه....

مثله وقتایی که خسته ای ولی سعی می کنی روی صندلی صاف بشینی و قوز نکنی.....

مثله لحظه هایی که هیچکس رو دوست نداری....

مثله لحظه هایی که به صدای کوبیده شدن ناگهانی در هیچ واکنشی نشان نمی دهی....

مثله لحظه های کسالت بار زندگی پست و بی ارزش یک آدم معمولی....

مثله لحظه هایی که بیگانه ای....

مثله الآن من!

+ نوشته شده در  2006/12/20ساعت 22:58  توسط مردی که آن جا نبود  | 

قبول دارین هممون خیلی حروم زاده ایم؟
+ نوشته شده در  2006/12/15ساعت 22:17  توسط مردی که آن جا نبود  | 

دو دقیقه چقدر زیاده
دو کیلومتر هم چقدر کمه
تا حالا احساستونو فیلتر کردین؟
اصلن احساس چیه؟
+ نوشته شده در  2006/12/12ساعت 20:49  توسط مردی که آن جا نبود  | 

باور کنید اینو راست می گم : " تا حالا از دروغ گفتن پشیمون نشدم"
+ نوشته شده در  2006/12/2ساعت 22:14  توسط مردی که آن جا نبود  | 

هنوز هم شب ها رویا های سیاه و سفید می بینم
روزها کابوس های رنگی ..........
+ نوشته شده در  2006/11/29ساعت 14:0  توسط مردی که آن جا نبود  | 

دقت کردین که تقریبن هیچ تصمیمی غلط نیست. این رفتار بعد از اون تصمیم که درست وغلط بودنشو تعیین می کنه.
مثلن اگر آمریکایی ها بتونن عراق رو به اونجایی ببرن که می خوان حالا چه امن چه نا امن پس تصمیم حمله به عراق درست بوده وگرنه همه می گن تصمیم اشتباهی بود.
جالبه نه ؟!
----------------------------------------
-----------------------------------------------
------------------------------------------------------
دیدین بچه ها وقتی یه درس و نخوندن از اون درسه بدشون میاد. چون بلد نیستن با قواعدش کار کنن. بعضی وقتا فکر می کنم این که از همه متنفرم به خاطر اینه که بلد نیستم باهاشون چطور باید کار کرد؟.....
+ نوشته شده در  2006/11/25ساعت 17:5  توسط مردی که آن جا نبود  |