تبليغاتX
زنده به گور

زنده به گور

می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، دیگرگون و ناپیدا !

خب من دو راه دارم

یکی این که بگم هنوز نصف لیوان پره

هنوز هم میشه ....

یه راهه دیگه هم هست

چی؟

چه راهی؟
بی خیال

چقد سرم درد می کنه

وااااااااااااااای

ـ ببین عزیزم میتونی

ـ خیلی کارا کردی از روزی که اینجا می نویسی نه؟

داری با کی حرف می زنی؟

ـ دارم با من حرف می زنم نپر وسط حرفم

چشم داداش

ولی آخه خیلی استرس دارم

اصلن نه از این مدلی که همه دارن

من آخرش بدبخت می شم

ـ اه مثل دخترای چارده ساله حرف می زنی

بابا تو که جای من نیستی

ـ من جای تو نیستم ولی آخه من خودتم

too hard to take it easy

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/4/20ساعت 18:25  توسط مردی که آن جا نبود  | 

خوب دوباره شروع شد

مولتی ویتامین -من-استرس-سرما

یه  فضول که مدت هاست نمی ذاره به حال خودم باشم

دیگه تحمل هیچکس رو ندارم

کاش یه ساعت فقط یه ساعت تنها می شدم

اه این فضول عوضی باز اومدش

هر نیم ساعت یه بهانه پیدا می کنه که بیاد سرک بکشه

اول تو یه دفتر می نوشتم

ولی همین فضول عوضی یواشکی می خوند

بعد واسه همه می گفت

حالا اینجا می نویسم

فرض کن حالت بده

هوا سرده داری می لرزی

هیچ جایی هم نداری بری

فقط یه پتوی کهنه و دربو داغون داری که پیچیدی دور خودت

سرتم زیره پتو

فقط از یه سوراخ کوچولو بیرون رو نگاه می کنی

وای چقدر سردته

اونوقت تو همون حال به دنیای کثیف دورو ورت فکر میکنی

به نامردی هایی که ....

بی خیال مواظب باش از سرما نمیری

 

 

+ نوشته شده در  2006/4/18ساعت 23:30  توسط مردی که آن جا نبود  | 

می گن آدمها وقتی می میرن جسمشون می میره ولی روحشون می مونه

من یه نفر و می شناسم که اگه جسمش بمیره تموم میشه

چی؟

آره دیروز سالگرد روحم بود

 

 

+ نوشته شده در  2006/4/9ساعت 0:29  توسط مردی که آن جا نبود  | 

به نظر من تو این دنیا هیچ چیز اتفاقی نیست!

اتفاقاْ نظر من هم همینه!

.....................................

امروز که داشتم آشغال ها رو می بردم بذارم دم در

تو راه یه نگاه بهشون انداختم

کثیف بد بو و بی خاصیت

چه بد

درو باز کردم

ماشین آشغالی از ته کوچه داشت میومد

سطل رو گرفتم دستم

کارگر شهرداری که کنار ماشین می دوید رسید

پلاستیک آشغال رو از سطل توی دستم برداشت و رفت

چرا منو نبرد پس؟

 

+ نوشته شده در  2006/4/3ساعت 23:19  توسط مردی که آن جا نبود  | 

ما خدای یکتایی را می پرستیم که پدرانمان می پرستیدند

همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود

اگر رازت رو دو نفر بدونن احتمال بر ملا شدنش صد برابره

فکر می کنم دستم ضرب دیده باشه

نه مطمئنم چون تصادف کردم

به کسی هم نمی گم چی شده

یه گوشه دستم کبود شده

یه درد لذت بخشی دارم که....

الان دارم احساس سرما می کنم

شاید تا چن دقه ی دیگه لرز کنم

خیلی لذت بخشه

میرم زیر پتو و می لرزم

چقدر من خود خواهم

چقدر من کثافتم

چقدر ما کثافتیم

مادر مهربان من از مادری فقط آب پرتقال گرفتن بلده

+ نوشته شده در  2006/3/31ساعت 2:24  توسط مردی که آن جا نبود  | 

بودن سخته

اگه بگم امیدوارم دروغ گفتم

اگه بگم نا امیدم بازم دروغ گفتم

من موندم و این سردرد های لعنتی

من موندم و یه اتفاق که دیر یا زود میفته

من موندم و آخرین تیر ترکشم

دیگه حتی معصومیتی در کار نیست

خوب بودن سخت بود

+ نوشته شده در  2006/3/25ساعت 18:21  توسط مردی که آن جا نبود  |